تبليغاتX
sa LOF BOYS
       پیامک
 
       منوی اصلی
  صفحه نخست
پست الكترونيك
بایگانی
RSS

      آرشیو

خرداد 1387
آبان 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385

 
       هم استانی ها
طرفداران قلعه نویی کلیک کنید
جوانی
پسرکش ها
کبری
یک دانشجوی آزاد
تمام موضوعات

       دوستان

آبادان شهر خدا
آبادان فوتو وبلاگ
انجمن ورزشی آرین اسپرت
یادت نره دوست دارم
فوتبال روز دنیا

 
       گوناگون

 

جایزه بزرگ 

سلام بچه ها

چطورین خوبین ؟

شرمندها که مدتیه از خاطراتمون چیزی ننوشتیم

حتما دلیل داشته دیگه دو تا دلیل هم داشته . یکی اینکه امین گشاد شده و دلیل دوم اینه که ما هم سرباز امام زمان شدیم و کل پادگانو بشین پاشو میدیم.

راستش مو نمیخاستم خاطره بنویسم. وقتی سری به کامنتا زدم دلم براتون سوخت که دلخوشی جز وبلاگمون ندارید.

برین سراغ خاطره

یه روز مونو امین زاغی تو خونه پلی استیشن 12 فوتبال میزدیم و حسابی خرتاسش کرده بودم که دیدیم یکی داره در میزنه . امین زاغی گفت پاشو درو باز کن .گفتم بابا این سگمون رکسه که رفته بود چارراه امیری تیسه میزد . گفت نه کا رکس کلید داره در که نمیزنه.

ما هم پاشدیم رفتیم دم در .دیدم ناصربلابوشه . داد میزد می گفت امیرپشت بلند کجایی که دارن حق ناصرتو میخورن . گفتم چی شده ؟ گفت بابا دیروز یکی از کارمندای بانک گفت بیا پنج تومن بده و توی حساب قرض الحسنه شرکت کن . وجایزه ماشین ریو میدن . ما هم 5تومن جورکردیم .حالا امروز قرعه کشی کردن میگن هیچی برنده نشدی.

مونم برگشتم تو خونه آماده شم برای بانکیا ،دیدم امین زاغی پلی استیشن رو ریستات کرده میگه برق قطع و وصل شد . گفتمش پاشو کارای مهمتری داریم . جنگی عینک ریبون و صندلو پامون کردم و یه ساعت جلوی آیینه با پشت بلندم ور رفتم و بعد رفتیم بانک . یه راست رفتم اتاق رئیس و در و با کردم ( تصور کنید: وایسادم دم در ریبون به چشم ، پشت بلند، پیرهن مشکی اندامی ، شلوار جین ، صندل انگشتی ( بابا چاکریم ) ) و کلی داد وبیدادو تهدید کردیم و از و اونجایی که مارو و گنگمونو میشناختن و از موقعیت بانکشون میترسیدن رئیس بانک یه ریو جور کرد. مانم اشکای ناصر بلابوشو پاک کردیم و سوئیچو دادیم دستشو چندتا عکس یادگاری بعنوان برنده خوشبخت با ماشین گرفت.

بچه ها این وسط میخام یه چیزی بگم : تا اینجای قصه رو قیل از سربازی نوشتم و برگه رو بین وسایلم دیدم و از اینجا به بعدشو الان بعد از بیش از 9 ماه دارم مینویسم

ناصر بلابوش بعد از چند روز بهم و گفت مو که تصدیق ندارم و توکه زمانی قهرمان فرمول 1 دنیا بودی آخر هفته با بچه ها یه مسافرتی بریم . مونم گفتم کجا دوس داری بری گفت دلم هوای شمال کرده . گفتم شمال ایران . گفت بابا سگ میره شمال ایران منظورم شمال خوزستان بود . بیا بریم باغملک و مالاقا . گفتمش باشه مشکلی نیست .

صبح پنج شنبه رسید منو امین زاغی و ناصر بلابوش صادق خنجری و خلیل چیتا پریدیم تو ماشینو یا علی .......برونش. مسیر پنج شش ساعته رو ربع ساعته تمومش کردیم . آخه ماشین تو آب بندی بود و زیاد فشار نیوردم رسیدیمو یه چرتی زیر درختا انار زدیم بعدش هم رفتیم آب تنی . یادش بخیر چقد مونو صادق خنجری خلیل چیتارو آب دادیم .آخ ناصر بلابوش چقد دنبال بزا کرد و امین زاغی هی زاغ سیا چوب میزد .چقد حال داد.

یه شب اونجا بودیم . فردا صبح بچه ها داشتن اون پایین صبور کباب میکردن مو هم همونطور که دراز کشیده بودم داشتم انارای بالای سرمو با تفنگ ساچمه ای میزدم . یهو دیدم یه جوونکی که فقط شرت پاش بود بالا سرم سبز شد . عینکو زدم کنار گفتم تو کی هستی؟ پسره به زبون میانماری به خوشه موزی که دستش بود اشاره کرد و گفت خسارت بده .از ساک یه پیرهن دادمو به زبون خودش گفتم خدا روزیتو یه جا دیگه واریزکنه. یه چنتا موزم برا بچه ها برداشتم تا حال کنن. بعد گفت امیر پشت بلند این رسمش نیست ما از خونواده فقیری هستسم . گفتمش ناموسا تو یکی دیگه مونو از کجا میشناسی . گفت بابا تمومه بچه های میانمار تونو میشناسن . مونم جوگیر شدم سوئیچ ریو رو بهش دادم گفتم برو حال کن واسه بچه هامحلاتم تعریف کن.

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

تعطیلات آخر هفته بچه ها 

سلام می کنم به تمام بچه های آبادان ،خرمشهر،اهواز و ...

با بچه ها یه قرار گذاشته بودیم روز جمعه شکار تو جنگل آمازون.صبح ساعت 9با خط لین1-سایوپایولو سوار شدیم.من و امیر پشت بلند و صادق خنجری ناصربلابوش و خلیل چیتا بودیم.

ایستگاه آمازون که پیاده شدیم تیرکمونمو در آوردم .داخل جنگل شدیم یه هو امیر پشت بلند گفت کا می تونی اون آهو رو بگیری برام زنده بیاری؟

مو هم بدون معطلی دو تا ریگ از جیبم در آوردم یکی گذاشتم کف دستم یکی هم تو دهنم تا نشونه گرفتم امیر پشت بلند گفت کا دمت گرم مو اونو از تو زنده می خوام..

مو اون آهویی می خوام که اون کفتاره داره میدوه دنبالش تا بخورش!!!مو هم گفت کدومشون؟فقط بم نشونش بده!

هنوز کوکام دستش بلند نکرده بود که مو جنگی دویدم دنبال آهوه.از کفتاره رد شدم دست انداختم دور گردن آهو و از جا بلندش کردم کفتاره یه نگاهی کرد گفت امین زاغی تونی؟

مو هم آهو کت بسته تحویل امیر پشت بلند دادم . تو همین اوضاع بودیم که دیدم اون ور تر یه دسته میمون وحشی دور ناصر بلابوش گرفتن.ما هم دست به کار شدیم و رفتیم وسط .همون جوری که داشتم میمونا با مشت و لگد لت وپار می کردم یه نگاخ به بچه ها انداختم دیدم امیر پشت بلند زهر اون پشت بلندش گرفته و داره دمارشون در میاره،صادق با خنجرش که خونی شده بود خایفند میمونا داشت براشون در می اورد.خلیل چیتا و ناصر بلابوش هم با هر مشتی که میزدن یه میمون رو حروم می کردن.

خلاصه یه قبرستون میمون براشون درست کردیم.حسابی کثیف و خونی شده بودیم خلیل چیتا گفت کا دمت سشوار بیا بریم رودخونه یه دست شنا بزنیم مو موردم از بو گه این میمونا..

تو راه رودخونه بودیم که یه هو یه مار افعی گردن کلف 20متری پچید رو بدن امیر پشت بلند مو هنوز ماره ندیده بودم که صادق خنجری یکی ثانیه کله ماره با خنجرش کند..بعدشم کله ماره گذاشتیم بالای درخت تا درس عبرتی باشه برا مارهای دیگه و برا بچه های آبودان گنده گوزی نکنن.خلاصه دم رودخونه بودیم داشتیم لخت می شدیم که دیدیم یه دسته تمساح دارن تو آب چرخ می خورن..با زبون خوش گفتمشون بچه ها دمتون گرم نمیاین بیرون ما هم یه 3 ربع واس خودمون حال کنیم؟

یه هو گردن کلفتشون گفت امین زاغی تونی؟از ترسشون یکی یکی از آب در اومدن ما هم پریدیم تو رودخونه واس خودمون کلی حال کردیم.

بعدش هم همون دم رودخونه بساط سوبور راه انداختیم و علی یارت بزن تو رگ...

بعد غذا هم یه 2 ساعتی چرت زدم و بچه ها برا خودشون رفتن شکار بچه ها که برگشتن گفتن کا یه دسته یوسپلنگ افتادن دنبالشون!!!مو هم تیرکمون در اوردم دیدم 100تا200تا ولک 1000تا یوسپلنگ دور رودخونه گرفتن گفتم بچه ها فایده نداره جهنم والضرر بپرید تو آب..

یه زیر آبی خفن زدیم تا اومدیم بالا دمتون گرم قشنگ دم نهر کنار خونمون در اومدیم.....!!!!!!

 

 

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

بازی های زمستانی 

سِلام...........خوبین؟ اگه خوبین که خدا رو شکر اگر هم خدایی نکرده حالتون بده ایشالله که سریعتر خوب بشین.............

امروز می خوام یه خاطره براتون بگم :

یه روز من و امیر پشت بلند و امین زاغی داشتیم مسابقه دو میدادیم از "بریم" شروع کردیم دویدن. بعد یک ساعت همین طور که داشتیم میدویدیم مو بر گشتم پشت سرم و نگاه کنم که یهو خوردم به یه تابلو.

وقتی روی تابلو رو خوندیم دیدیم رسیدیم به محل برگزاری مسابقات زمستانه ( که توی "اتریش" داشت برگذار می شد ). گفتم بچه ها حالا که تا اینجا اومدیمه بیاین داخل مسابقات شرکت کنیم یه حالی به ملت بدیم.

بچه ها هم قبول کردن. اقا ما رفتیم برا ثبت نام ، وقتی رفتیم پیش مسئولش سریع ما رو شناخت و گفت: بفرمایین بشینین تا از شما پذیرایی بشه ما خودمون کار ثبت نام شما رو انجام میدیم. بعد گارسون برامون قهوه اورد ما هم بهش گفتیم الان داشتیم میدودیم اگه میشه برامون بستنی یا یخمک بیار. اقا تا ما بستنیمون رو خوردیم اونا اسممون رو نوشتن و کارت ملی و پاسپورتمون رو هم صادر کردن.

هیچی اقا سرتون و درد نیارم ، قرار شد ما داخل تمام رشته ها شرکت کنیم اما داخل هر مسابقه یکیمون شرکت کنه که بقیه به دومی و سومی امیدوار بشن. اولین مسابقه مسابقه ی پرش بود و قرار شد که امین زاغی شرکت کنه. اقا هیچی امین داشت اماده میشد که گفت بچه ها ما که چوب اسکی نداریم. خب راست میگفت بدون چوب اسکی که نمیشد . داشتیم فکر می کردیم که یهو امیر پشت بلند به مو گفت: "بهی" کمربندتو بده من ..منم کمربندو باز کردم دادم بهش دیدم کمربندا رو خیس کردو گذاشت زیر برف . وقتی درشون اورد مثل چوب خشک شده بودن، بهش گفتمش : کا دمت انفجار.... عجب فکری کردی مو که کف برم پاره شد..... هیچی کمربندا رو با تف چسبوندیم زیر دمپای ابریاش ،اقا نوبت رسید به امین که بره بپره، امین سریع از اون پاین دوید اومد بالا شیب که بپره.

اقا امین حرکت کرد رسید به آخر شیب و از زمین جدا شد، رفت بالا............. بالاتر .......... ولک بالا ........ کا بالاتر ........ خدا به کولش چقد بالا!!!!!!!!! اما یهو دیدیم داره چپه میشه ( مو قهوه ای شده بودم ) ولی تو نگو داشته اون بالا X میزده ولک همه پشماشون ریخت. یه لحظه احساس کردم گوشیم داره زنگ می خوره نگاه کردم دیدم شماره امین افتاده رو صفحه گوشی ( پشمام فر خوردن ) گفتم : امیر، گوشی امین پیش تو؟ امیر گفت: نه چطور مگه ؟ گفتم: شماره امین افتاده رو گوشی!!!!! بزار جواب بدم.

_الو ، بفرمایید.

_الو "بهی" منم امین..گوشی رو بده به امیر.....

_الو ، ها امین؟

_امیر تیز بپر یکی داره مزاحم زیدت میشه

_کجا ؟

_کیانپارس ، اهواز.

_ تو از کجا میدونی؟

_از این بالا دیدمش!!!!!!!!!!!!!!!!!

هیچی امیر هم یه سر رفت اهوازکارش رو انجام بده و بیاد..منم منتظر بودم تا امین بیاد پایین. نگاه کردم دیدم انگار امین حالا حالاها نمیاد پایین منم تا دیدم اینطوری رفتم یکم شنا کنم، عجب ابی داشت استخرش جاتون خالی، ابش خنک خنک بود فقط یکم یخ روش بود که یکم اذیت کردن. اما اون هم حل شد.

خلاصه مو 8 یا 10 دیقه اب تنی کردم. اومدم بیرون رفتم سراغ امین که دیدم کم کم داره میاد پایین ، امیر هم از اهواز برگشته بود. گفتم امیر چه سریع برگشتی!!!. گفت: دم در یه موتور هوندا پلاک آبادان دیدم با همون رفتم و اومدم.

اقا هیچی امین اومد پایین مو که حواسم نبود چقد پرید ولی گویا رکورد رو 63/1 متر افزایش داد. من و امیر رفتیم. پیش امین که دیدیم یه مرد اومد پیشمون یه شلوار دبیت هم پوشیده بود.

به امین گفت: افرین جقله. تش وندی به سیل این خارجی ها خیلی شاخ بیدن.

امین هم گفت : ما چاکرتیم خان.....

اقا دیدیم مرد یه مجسمه داد به امین، گفتیم این چیه ؟

گفت: یو جایزته چون رکورد رو شکستی... !!!!!!!!!!1 اقا نگو این اقاه رئیس المپیک ورزشهای زمستانی بود.

اقا نمیدونی چقدر ما رو تحویل گرفت..تازه دمش گرم ، چون یه ویلا( استخر دار ) بهمون داد جفت محل بازیها .............................منتظر مسابقه ی بعدی ما در المپیک باشین ....

با تشکر از بهراد عزیز بابت ارسال این خاطره زیبا...

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

باج خور(مفت خور) 

سلام دوستان... یه مدتی نبودیم حرفیه؟همینه که هست ما هر سال یک بار به روز میکنیم حرفیه؟گردنمون کلفته..ربیم سراغ خاطره

همین چند وقت پیشا بود که دست و بالمون حسابی تنگ شده بود ، بچه ها هم گیرداده بودن که امیر پشت بلند امشب نوبت تویه مهمونمون کنی و حسابی لچه کرده بودن .

اونروز داشتیم با بچه ها داشتیم تو محل می چرخیدیم که یه لحظه دیدم ابو جاسم رفت مسجد نماز بخونه . مونم به بچه ها نقشه رو گفتم و رفتیم تو صف جماعت و خودمون به ابوجاسم نشون میدادیم و واسش بای بای میکردیم و بهش میگفتیم قبول باشه.

شب که شد بچه ها اومدن طرفم و گفتن یالا امیر بریم طرف ابوجاسم . خلاصه رفتیم پیش ابوجاسم و گفتمش ابوجاسم جان امشب یه چند تا سمبوسه پیتزایی میدی تا سر برج بیایم پیشت با هم حساب کنیم مونم یه تار مو از پشت بلندم کندم دادم گرو دستش . بعد هم سامبوسه هارو جاتون خالی زدیم و بچه ها گفتن ربیم دبنسازی؟ مانم قبول کردیم.

امین زاغی پایه ناصر بلابوش شد و خلیل چیتا هم پایه ناصر خنجری مانم بهشون روحیه میدادم . بهتون گفته بودم که دبن مو چطوره ؟ دختر کشه...

وسطای تمرین بودیم که دیدم که آرنولد اومد تو و مونو هم ندید . مونم که خیلی وقت بود بهش شک کرده بودم اون که رفت تو رختکن مو از بالا شروع کردم ازش فیلم گرفتن وقتی اومد بیرون با هم سلام و احوالپرسی کردیم و موبایل که دید دستم گفت بابا فهمیدیم موبایل داری مونم گفتم حالا ، فعلا

وقتی از پیشم رفت فیلمو زدم دیدم به به آقا ابتدا پودر پروتئین و کراتین ریخت تو ساندیس و هم زد و کوفت کرد و دو تا آمپول نورچیزک و تنچیزک به خودش زد مونم صداش کردم فیلمو بهش نشون دادم

اونم تا فیلمو دید رنگاوارنگ شد یهو هشت سانت ازدور بازوش کم شد بعد هم پرو بازی در اورد گفت یالا فیلمو پاک کن تا پخشت نکردم رو دیوار مونم بدون اینکه جوابشو بدم یه کشیده خوابوندم زیر گوشش پرت شد اونور باشگاه از اونور هم امین زاغی یه اردنگ اوردش پرت شد طرفم بعد دید که با کی طرفه دست و پامو ماچمالی کرد و معذرت خواهی کرد و گفت تورو خدا این فیلمو به راکی و رامبو و رونی کولمن نشون نده من دارم خودمو واسه قویترین مردان ایران آماده میکنم ، مونم گفتم باشه اشکال نداره فعلا پاشو برو از بوفه یه رانی با طعم پرتقال بگیر و آماده شو بریم یه جایی .

با بچه ها خدا حافظی کردم و اومدیم بیرون ، آرنولد اومد بند کفششو ببنده پریدم رو کولش ، گفت امیرپشت بلند چه میکنی ؟ گفتم یالا پاشو بریم چهارراه لین یک یه کاری دارم .آرنولد گفت نمیرم من آبرو دارم جلو مردم. مونم گوشیمو در اوردم گفتم : بزار ببینم شماره راکی چند بود.... یهو دیدم آرنولد سه سوت بردم سر چهارراه . گفتمش مومیرم همین بغل الان میام تو برو دوتا بستنی بگیر تا با هم یه سری به امیری بزنیم . بعد از امیری هم برگشتیم باشگاه دنبال بچه ها و باهم رفتیم پیش ابوجاسم حسابامونو صاف کردیم و و تارمومو پس گرفتم و بعد هم کلی حال کردیم به حساب آرنولد شوارتزنگر.

خلاصه تا قبل از مسابقات قویترین مردان ایران کلی حال کردیم .......جاتون خالی.

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

امین زاغی و مثلث برمودا 

abadan

سال نو رو به تک تک ایرانیان عزیز در همه جای دنیا تبریک میگیم و سال خوشی رو برای شما از ته دل آرزومندیم.

به بهانه اولین سالگرد وبلاگ لاف بویز اولین خاطره را برای شما آماده کردیم.

تو خونه نشسته بودم که امیر اومد گفت:بابا خسته نشدی از بس تو خونه نشسنی؟بیا بریم

لب شط ماهیگیری. دیروز بچه ها رفتن یه گونی ماهی گرفتن.منم قلابا رو آماده کردم با

امیر رفتم لب شط.من زودتر امیر قلابمو انداختم تو آب.بابا هنوز نیافتاده تو آب که حس

کردم یه چیز سنگین داره میکشش.لامذهب نزدیک بود منو با خودش ببره تو آب.خلاصه

ما بکش او بکش امیر هم اومده بود کمکم.چند تا از بچه های شط عبد و سالم وقاسم وعرشیا

هم که دم همشون گرم اومده بودن کمک.وقتی اوردمش لب شط دیدم سرندرپیتی رو گرفتم

امیر هم با یه حرکت اوردش بالا گذاشتش تو گونی.مو در گونی رو وا کردم که بم گفت :

امین جون تو بی خیال من شو ولم کن برم همه منتظرن که من برگردم.بش گفتم : تو دیگه

منو از کجا میشناسی ؟ گفت:بی خیال بابا تو و امیرو همه بچه های جزیره نا شناخته می -

شناسن.دلم به حالش سوخت ، اشک تو چشاش حلقه زده بود . خودشو با گونی انداختم تو

آب.امیر گفت حالا چرا گونیو میندازی؟حیفه.بش گفتم بریم خونه امروز حال ندارم.

یه چند روز گذشت تو خونه نشسته بودم پا تلویزیون داشتم فیلم «آرنولد و کتک هایی که

از آبادانیا خورد» رو نگاه می کردم که یهو تلفن زنگ زد ، با مو کار داشتن رفتم گوشیو

ورداشتم دیدم پشت خط جورج بوشه.گفت امین تویی گفتم :دهن سرویس تو منو از کجا

می شناسی؟گفت:دمت گرم بابا همه آمریکا تورو می شناسن.بش گفتم حالا چه کارم داری؟

بم گفت زود بیا آمریکا لازمت دارم می خوام بت یه ماموریت بدیم.بلیط هواپیما و هتل و

از این چیزا همش به حساب خودمونه تو فقط بیا.موام اسباب اثاثیه مو جمع کردم رفتم.

امیر هم هر چی بم اصرار کرد که منو با خودت ببر نبردمش چون یه ماموریت سری بود

که ای کاش با خودم می بردمش.خلاصه تو هواپیما بودم که یکدفعه دیدم هواپیما داره میره

به سمت پایین.نگو تو مثلث برمودا گیر کرده بودیم.آقا هواپیماهه دو نصف شد همه افتادیم

وسط اقیانوس.منم دیدم دارم میرم ته اقیانوس یه دست شنا زدم اومدم لب آب دیدم بازم دارم

میرم پایین این دفعه که رفتم بالا یه دست شنا دیگه زدم چند کیلومتر اون طرفتر رفتم.تا

چشامو این ور اون ور کردم دیدم یا سید عباس یه گله کوسه دور ورم رو گرفتن دارن بم

نزدیک میشن که یهو دیم یه چی که سایه بزرگی داشت داره از زیرم رد می شه.که حس

کردم دارم میرم بالای آب .یه نگاه به پایین انداختم دیدم این همون سرندرپیتی خودمونه که

منو گذاشته پشتش داره با سرعت منو از اونجا دور می کنه.بش گفتم بابا تو دیگه از کجا

پیدات شد گفت دایی دمت گرم دیگه مو اون محبتت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم که حالا

کجا میری؟گفتم:میرم خونه.خلاصه بی خیال آمریکا رفتن شدم. تا رسیدم خونه تلویزیون

رو روشن کردم دیدم اخبار داره منو سوار بر سرندرپیتی نشون میده منم داشتم براشون

دست تکون میدادم.

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |