تبليغاتX
sa LOF BOYS
       پیامک
 
       منوی اصلی
  صفحه نخست
پست الكترونيك
بایگانی
RSS

      آرشیو

اسفند 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
آبان 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385

 
       هم استانی ها
طرفداران قلعه نویی کلیک کنید
جوانی
پسرکش ها
کبری
یک دانشجوی آزاد
تمام موضوعات

       دوستان

آبادان شهر خدا
آبادان فوتو وبلاگ
یادت نره دوست دارم
فوتبال روز دنیا
طراحی سایت

 
       گوناگون

 

 

متاسفانه مدت زیادیه که بلاگفا برای اکثر ایرانیان عزیز فی--لتره .

در آستانه سال نو و تولد ۳ سالگی وبلاگ از تمام خوانندگان عزیز که همیشه به ما لطف داشتن تشکر می کنم .

بر میگردیم ... با آدرسی جدید

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

در حاشیه بازی های المپیک  

سلام می کنم به تمام بچه های آبادان ،خرمشهر،اهواز و مسجد سلیمان کجایی یار بندر برگرد به شهر یاران...اوخ باز با این اهنگ اشتب شد!

حالتون خوبه؟اخه نامردا میاین وبلاگ یه نظری بدین.باز دم هم استانیا که ما رو همیشه شرمنده میکنن..راچکتونوم!!!

آقا اون روز تازه از خواب پا شده بودم دیدم کا امیر پشت بلند زده همه تخم مرغا رو خورده و هیچی برام نزاشته.مو هم رفتم از دکه یه چند تایی بگیرم بزنم تو رگ...

سر کوچه رسیدم دیدم یه هو دو تا گوریل هم هیکل گاو دارم میان طرفم...می دونید که امازون دو تا کوچه بالاتر کوچمونه و هر چند یه باری از این اتفاقا میافته...آقا ما بدو اونا بدو مو هم نامردی نکردم و بردمشون یه جای که بن بست بود و دمار از روزگارشون در آوردم که دیدم یه چی داره تو جیبم وول می خوره.گوشی رو ورداشتم دیدم علی آبادی داره بم زنگ میزنه،مرتیکه یه سی دی بندری ازم سگ خور کرده بود البته نخواستم بش بدم ها ،التماس و این حرفا که عروسی داریم و سی دی نداریم ،موهم بش دادم.گوشی رو ورداشتم گفتمش مرتیکه پس این سی دی ما چی شد؟

گفت:امین زاغی دمت گرم آبروی نداشتم داره میره یه کاری کن...گفتمش چه مرگته بنال؟

گفت:زاغی این ورزشکارا ما تو المپیک هیچ غلطی نکردن جان تو فردا روز آخر بازیاست بیا برو برا مسابقه دو میدانی هر چی خواستی بت میدم...گفتمش مو هیچی نمی خوام فقط سی دی رو پس بده..

خلاصه این جور شد که بچه ها رو جمع کردم و یه جوگه شدیم و رفتیم چین هم یه حالی بکنیم هم آبروی نداشته علی آبادی رو بیاریم سرجاش!

آقا جا همه شما خالی ،یک ما رو تحویل گرتم که نگو..هتل و غدا و استخر و سونا و زید و مید و ...روز بازی داشتم فیلم می دیدم که در زدن و گفتن مسابقت شروع شده مو هم کفش ورزشیام رو که پدر صادق خنجری از دبی برام آورده بود پوشیدم و رفتم.بچه ها هم که سنگ تموم گذاشتن و بساط دمام و تنبک رو بر پا کرده بودن...مو هم آماده شدم و عینک ریبون رو زدم به چشم و گوینده ورزشگاه منه معرفی کرد...

دیدم جفتیم که آمریکایی داره یه گوهایی میخوره ...گفتمش چترال چی میگی واس خودت یکی میزنم که رفتی خونه کسی نشناستت!!!دیدم داره خارجکی یه چیزایی میگه که فقط فاک یو رو ازش فهمیدم!!خواستم حرومش کنم که یه هو چهره معصوم علی آبادی اومد تو ذهنم...

دیگه آماده دو بودم که تیر رو زدن و مو هم بدو.همون دور اول من و آمریکایی از همه جلوتر بودیم.بچه ها هم هی تشویق می کردن و یزله میرفتن ،منو یاد بازی نفت-برزیل مینداختن عجب روزی بود...تو همین فکر بودم که دیدم آمریکاییه بم زیر پا داد و مو هم با صورت خوردم زمین!

همه جلو افتادن ،دور آخر هم بود دیگه خواستم مسابقه رو ول کنم که صدای بچه ها رو که داشتن آهنگ آبادان گلستانه بوستان آبادانه رو میخوندن مو هم بتون دروغ نگم شارژ شدم و با سرعت 200 کیلومتر در ساعت دویدم.از این دونده سیاها جلو زدم و رسیدم به آمریکاییه که خواست باز بم زیر پا بده مو هم شورتشو کشیدم پایین، از خط گذشتم و اول شدم ..دیدم همه دارن به آمریکاییه میخندن،البته حقش بود.خلاصه اون امانتی رو از علی آبادی گرفتم و برگشتم آبادان.

البته اینو بگم که مو المپیک رو بردم تو حاشیه اخه بچه ها گفتن مسابقه ای رفتی در حاشیه بازی های المپیک بوده!!!

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

جایزه بزرگ 

سلام بچه ها

چطورین خوبین ؟

شرمندها که مدتیه از خاطراتمون چیزی ننوشتیم

حتما دلیل داشته دیگه دو تا دلیل هم داشته . یکی اینکه امین گشاد شده و دلیل دوم اینه که ما هم سرباز امام زمان شدیم و کل پادگانو بشین پاشو میدیم.

راستش مو نمیخاستم خاطره بنویسم. وقتی سری به کامنتا زدم دلم براتون سوخت که دلخوشی جز وبلاگمون ندارید.

برین سراغ خاطره

یه روز مونو امین زاغی تو خونه پلی استیشن 12 فوتبال میزدیم و حسابی خرتاسش کرده بودم که دیدیم یکی داره در میزنه . امین زاغی گفت پاشو درو باز کن .گفتم بابا این سگمون رکسه که رفته بود چارراه امیری تیسه میزد . گفت نه کا رکس کلید داره در که نمیزنه.

ما هم پاشدیم رفتیم دم در .دیدم ناصربلابوشه . داد میزد می گفت امیرپشت بلند کجایی که دارن حق ناصرتو میخورن . گفتم چی شده ؟ گفت بابا دیروز یکی از کارمندای بانک گفت بیا پنج تومن بده و توی حساب قرض الحسنه شرکت کن . وجایزه ماشین ریو میدن . ما هم 5تومن جورکردیم .حالا امروز قرعه کشی کردن میگن هیچی برنده نشدی.

مونم برگشتم تو خونه آماده شم برای بانکیا ،دیدم امین زاغی پلی استیشن رو ریستات کرده میگه برق قطع و وصل شد . گفتمش پاشو کارای مهمتری داریم . جنگی عینک ریبون و صندلو پامون کردم و یه ساعت جلوی آیینه با پشت بلندم ور رفتم و بعد رفتیم بانک . یه راست رفتم اتاق رئیس و در و با کردم ( تصور کنید: وایسادم دم در ریبون به چشم ، پشت بلند، پیرهن مشکی اندامی ، شلوار جین ، صندل انگشتی ( بابا چاکریم ) ) و کلی داد وبیدادو تهدید کردیم و از و اونجایی که مارو و گنگمونو میشناختن و از موقعیت بانکشون میترسیدن رئیس بانک یه ریو جور کرد. مانم اشکای ناصر بلابوشو پاک کردیم و سوئیچو دادیم دستشو چندتا عکس یادگاری بعنوان برنده خوشبخت با ماشین گرفت.

بچه ها این وسط میخام یه چیزی بگم : تا اینجای قصه رو قیل از سربازی نوشتم و برگه رو بین وسایلم دیدم و از اینجا به بعدشو الان بعد از بیش از 9 ماه دارم مینویسم

ناصر بلابوش بعد از چند روز بهم و گفت مو که تصدیق ندارم و توکه زمانی قهرمان فرمول 1 دنیا بودی آخر هفته با بچه ها یه مسافرتی بریم . مونم گفتم کجا دوس داری بری گفت دلم هوای شمال کرده . گفتم شمال ایران . گفت بابا سگ میره شمال ایران منظورم شمال خوزستان بود . بیا بریم باغملک و مالاقا . گفتمش باشه مشکلی نیست .

صبح پنج شنبه رسید منو امین زاغی و ناصر بلابوش صادق خنجری و خلیل چیتا پریدیم تو ماشینو یا علی .......برونش. مسیر پنج شش ساعته رو ربع ساعته تمومش کردیم . آخه ماشین تو آب بندی بود و زیاد فشار نیوردم رسیدیمو یه چرتی زیر درختا انار زدیم بعدش هم رفتیم آب تنی . یادش بخیر چقد مونو صادق خنجری خلیل چیتارو آب دادیم .آخ ناصر بلابوش چقد دنبال بزا کرد و امین زاغی هی زاغ سیا چوب میزد .چقد حال داد.

یه شب اونجا بودیم . فردا صبح بچه ها داشتن اون پایین صبور کباب میکردن مو هم همونطور که دراز کشیده بودم داشتم انارای بالای سرمو با تفنگ ساچمه ای میزدم . یهو دیدم یه جوونکی که فقط شرت پاش بود بالا سرم سبز شد . عینکو زدم کنار گفتم تو کی هستی؟ پسره به زبون میانماری به خوشه موزی که دستش بود اشاره کرد و گفت خسارت بده .از ساک یه پیرهن دادمو به زبون خودش گفتم خدا روزیتو یه جا دیگه واریزکنه. یه چنتا موزم برا بچه ها برداشتم تا حال کنن. بعد گفت امیر پشت بلند این رسمش نیست ما از خونواده فقیری هستسم . گفتمش ناموسا تو یکی دیگه مونو از کجا میشناسی . گفت بابا تمومه بچه های میانمار تونو میشناسن . مونم جوگیر شدم سوئیچ ریو رو بهش دادم گفتم برو حال کن واسه بچه هامحلاتم تعریف کن.

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

تعطیلات آخر هفته بچه ها 

سلام می کنم به تمام بچه های آبادان ،خرمشهر،اهواز و ...

با بچه ها یه قرار گذاشته بودیم روز جمعه شکار تو جنگل آمازون.صبح ساعت 9با خط لین1-سایوپایولو سوار شدیم.من و امیر پشت بلند و صادق خنجری ناصربلابوش و خلیل چیتا بودیم.

ایستگاه آمازون که پیاده شدیم تیرکمونمو در آوردم .داخل جنگل شدیم یه هو امیر پشت بلند گفت کا می تونی اون آهو رو بگیری برام زنده بیاری؟

مو هم بدون معطلی دو تا ریگ از جیبم در آوردم یکی گذاشتم کف دستم یکی هم تو دهنم تا نشونه گرفتم امیر پشت بلند گفت کا دمت گرم مو اونو از تو زنده می خوام..

مو اون آهویی می خوام که اون کفتاره داره میدوه دنبالش تا بخورش!!!مو هم گفت کدومشون؟فقط بم نشونش بده!

هنوز کوکام دستش بلند نکرده بود که مو جنگی دویدم دنبال آهوه.از کفتاره رد شدم دست انداختم دور گردن آهو و از جا بلندش کردم کفتاره یه نگاهی کرد گفت امین زاغی تونی؟

مو هم آهو کت بسته تحویل امیر پشت بلند دادم . تو همین اوضاع بودیم که دیدم اون ور تر یه دسته میمون وحشی دور ناصر بلابوش گرفتن.ما هم دست به کار شدیم و رفتیم وسط .همون جوری که داشتم میمونا با مشت و لگد لت وپار می کردم یه نگاخ به بچه ها انداختم دیدم امیر پشت بلند زهر اون پشت بلندش گرفته و داره دمارشون در میاره،صادق با خنجرش که خونی شده بود خایفند میمونا داشت براشون در می اورد.خلیل چیتا و ناصر بلابوش هم با هر مشتی که میزدن یه میمون رو حروم می کردن.

خلاصه یه قبرستون میمون براشون درست کردیم.حسابی کثیف و خونی شده بودیم خلیل چیتا گفت کا دمت سشوار بیا بریم رودخونه یه دست شنا بزنیم مو موردم از بو گه این میمونا..

تو راه رودخونه بودیم که یه هو یه مار افعی گردن کلف 20متری پچید رو بدن امیر پشت بلند مو هنوز ماره ندیده بودم که صادق خنجری یکی ثانیه کله ماره با خنجرش کند..بعدشم کله ماره گذاشتیم بالای درخت تا درس عبرتی باشه برا مارهای دیگه و برا بچه های آبودان گنده گوزی نکنن.خلاصه دم رودخونه بودیم داشتیم لخت می شدیم که دیدیم یه دسته تمساح دارن تو آب چرخ می خورن..با زبون خوش گفتمشون بچه ها دمتون گرم نمیاین بیرون ما هم یه 3 ربع واس خودمون حال کنیم؟

یه هو گردن کلفتشون گفت امین زاغی تونی؟از ترسشون یکی یکی از آب در اومدن ما هم پریدیم تو رودخونه واس خودمون کلی حال کردیم.

بعدش هم همون دم رودخونه بساط سوبور راه انداختیم و علی یارت بزن تو رگ...

بعد غذا هم یه 2 ساعتی چرت زدم و بچه ها برا خودشون رفتن شکار بچه ها که برگشتن گفتن کا یه دسته یوسپلنگ افتادن دنبالشون!!!مو هم تیرکمون در اوردم دیدم 100تا200تا ولک 1000تا یوسپلنگ دور رودخونه گرفتن گفتم بچه ها فایده نداره جهنم والضرر بپرید تو آب..

یه زیر آبی خفن زدیم تا اومدیم بالا دمتون گرم قشنگ دم نهر کنار خونمون در اومدیم.....!!!!!!

 

 

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

بازی های زمستانی 

سِلام...........خوبین؟ اگه خوبین که خدا رو شکر اگر هم خدایی نکرده حالتون بده ایشالله که سریعتر خوب بشین.............

امروز می خوام یه خاطره براتون بگم :

یه روز من و امیر پشت بلند و امین زاغی داشتیم مسابقه دو میدادیم از "بریم" شروع کردیم دویدن. بعد یک ساعت همین طور که داشتیم میدویدیم مو بر گشتم پشت سرم و نگاه کنم که یهو خوردم به یه تابلو.

وقتی روی تابلو رو خوندیم دیدیم رسیدیم به محل برگزاری مسابقات زمستانه ( که توی "اتریش" داشت برگذار می شد ). گفتم بچه ها حالا که تا اینجا اومدیمه بیاین داخل مسابقات شرکت کنیم یه حالی به ملت بدیم.

بچه ها هم قبول کردن. اقا ما رفتیم برا ثبت نام ، وقتی رفتیم پیش مسئولش سریع ما رو شناخت و گفت: بفرمایین بشینین تا از شما پذیرایی بشه ما خودمون کار ثبت نام شما رو انجام میدیم. بعد گارسون برامون قهوه اورد ما هم بهش گفتیم الان داشتیم میدودیم اگه میشه برامون بستنی یا یخمک بیار. اقا تا ما بستنیمون رو خوردیم اونا اسممون رو نوشتن و کارت ملی و پاسپورتمون رو هم صادر کردن.

هیچی اقا سرتون و درد نیارم ، قرار شد ما داخل تمام رشته ها شرکت کنیم اما داخل هر مسابقه یکیمون شرکت کنه که بقیه به دومی و سومی امیدوار بشن. اولین مسابقه مسابقه ی پرش بود و قرار شد که امین زاغی شرکت کنه. اقا هیچی امین داشت اماده میشد که گفت بچه ها ما که چوب اسکی نداریم. خب راست میگفت بدون چوب اسکی که نمیشد . داشتیم فکر می کردیم که یهو امیر پشت بلند به مو گفت: "بهی" کمربندتو بده من ..منم کمربندو باز کردم دادم بهش دیدم کمربندا رو خیس کردو گذاشت زیر برف . وقتی درشون اورد مثل چوب خشک شده بودن، بهش گفتمش : کا دمت انفجار.... عجب فکری کردی مو که کف برم پاره شد..... هیچی کمربندا رو با تف چسبوندیم زیر دمپای ابریاش ،اقا نوبت رسید به امین که بره بپره، امین سریع از اون پاین دوید اومد بالا شیب که بپره.

اقا امین حرکت کرد رسید به آخر شیب و از زمین جدا شد، رفت بالا............. بالاتر .......... ولک بالا ........ کا بالاتر ........ خدا به کولش چقد بالا!!!!!!!!! اما یهو دیدیم داره چپه میشه ( مو قهوه ای شده بودم ) ولی تو نگو داشته اون بالا X میزده ولک همه پشماشون ریخت. یه لحظه احساس کردم گوشیم داره زنگ می خوره نگاه کردم دیدم شماره امین افتاده رو صفحه گوشی ( پشمام فر خوردن ) گفتم : امیر، گوشی امین پیش تو؟ امیر گفت: نه چطور مگه ؟ گفتم: شماره امین افتاده رو گوشی!!!!! بزار جواب بدم.

_الو ، بفرمایید.

_الو "بهی" منم امین..گوشی رو بده به امیر.....

_الو ، ها امین؟

_امیر تیز بپر یکی داره مزاحم زیدت میشه

_کجا ؟

_کیانپارس ، اهواز.

_ تو از کجا میدونی؟

_از این بالا دیدمش!!!!!!!!!!!!!!!!!

هیچی امیر هم یه سر رفت اهوازکارش رو انجام بده و بیاد..منم منتظر بودم تا امین بیاد پایین. نگاه کردم دیدم انگار امین حالا حالاها نمیاد پایین منم تا دیدم اینطوری رفتم یکم شنا کنم، عجب ابی داشت استخرش جاتون خالی، ابش خنک خنک بود فقط یکم یخ روش بود که یکم اذیت کردن. اما اون هم حل شد.

خلاصه مو 8 یا 10 دیقه اب تنی کردم. اومدم بیرون رفتم سراغ امین که دیدم کم کم داره میاد پایین ، امیر هم از اهواز برگشته بود. گفتم امیر چه سریع برگشتی!!!. گفت: دم در یه موتور هوندا پلاک آبادان دیدم با همون رفتم و اومدم.

اقا هیچی امین اومد پایین مو که حواسم نبود چقد پرید ولی گویا رکورد رو 63/1 متر افزایش داد. من و امیر رفتیم. پیش امین که دیدیم یه مرد اومد پیشمون یه شلوار دبیت هم پوشیده بود.

به امین گفت: افرین جقله. تش وندی به سیل این خارجی ها خیلی شاخ بیدن.

امین هم گفت : ما چاکرتیم خان.....

اقا دیدیم مرد یه مجسمه داد به امین، گفتیم این چیه ؟

گفت: یو جایزته چون رکورد رو شکستی... !!!!!!!!!!1 اقا نگو این اقاه رئیس المپیک ورزشهای زمستانی بود.

اقا نمیدونی چقدر ما رو تحویل گرفت..تازه دمش گرم ، چون یه ویلا( استخر دار ) بهمون داد جفت محل بازیها .............................منتظر مسابقه ی بعدی ما در المپیک باشین ....

با تشکر از بهراد عزیز بابت ارسال این خاطره زیبا...

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |