و خونه نشسته بودم که امیر اومد گفت:بابا خسته نشدی از بس تو خونه نشسنی؟بیا بریم
لب شط ماهیگیری. دیروز بچه ها رفتن یه گونی ماهی گرفتن.منم قلابا رو آماده کردم با
امیر رفتم لب شط.من زودتر امیر قلابمو انداختن تو آب.بابا هنوز نیافتاده تو آب که حس
کردم یه چیز سنگین داره میکشش.لامذهب نزدیک بود منو با خودش ببره تو آب.خلاصه
ما بکش او بکش امیر هم اومده بود کمکم.چند تا از بچه های شط عبد و سالم وقاسم وعرشیا
هم که دم همشون گرم اومده بودن کمک.وقتی اوردمش لب شط دیدم سرندرپیتی رو گرفتم
امیر هم با یه حرکت اوردش بالا گذاشتش تو گونی.مو در گونی رو وا کردم که بم گفت :
امین جون تو بی خیال من شو ولم کن برم همه منتظرن که من برگردم.بش گفتم : تو دیگه
منو از کجا میشناسی ؟ گفت:بی خیال بابا تو و امیرو همه بچه های جزیره نا شناخته می -
شناسن.دلم به حالش سوخت ، اشک تو چشاش حلقه زده بود . خودشو با گونی انداختم تو
آب.امیر گفت حالا چرا گونیو میندازی؟حیفه.بش گفتم بریم خونه امروز حال ندارم.
یه چند روز گذشت تو خونه نشسته بودم پا تلویزیون داشتم فیلم «آرنولد و کتک هایی که
از آبادانیا خورد» رو نگاه می کردم که یهو تلفن زنگ زد ، با مو کار داشتن رفتم گوشیو
ورداشتم دیدم پشت خط جورج بوشه.گفت امین تویی گفتم :دهن سرویس تو منو از کجا
می شناسی؟گفت:دمت گرم بابا همه آمریکا تورو می شناسن.بش گفتم حالا چه کارم داری؟
بم گفت زود بیا آمریکا لازمت دارم می خوام بت یه ماموریت بدیم.بلیط هواپیما و هتل و
از این چیزا همش به حساب خودمونه تو فقط بیا.موام اسباب اثاثیه مو جمع کردم رفتم.
امیر هم هر چی بم اصرار کرد که منو با خودت ببر نبردمش چون یه ماموریت سری بود
که ای کاش با خودم می بردمش.خلاصه تو هواپیما بودم که یکدفعه دیدم هواپیما داره میره
به سمت پایین.نگو تو مثلث برمودا گیر کرده بودیم.آقا هواپیماهه دو نصف شد همه افتادیم
وسط اقیانوس.منم دیدم دارم میرم ته اقیانوس یه دست شنا زدم اومدم لب آب دیدم بازم دارم
میرم پایین این دفعه که رفتم بالا یه دست شنا دیگه زدم چند کیلومتر اون طرفتر رفتم.تا
چشامو این ور اون ور کردم دیدم یا سید عباس یه گله کوسه دور ورم رو گرفتن دارن بم
نزدیک میشن که یهو دیم یه چی که سایه بزرگی داشت داره از زیرم رد می شه.که حس
کردم دارم میرم بالای آب .یه نگاه به پایین انداختم دیدم این همون سرندرپیتی خودمونه که
منو گذاشته پشتش داره با سرعت منو از اونجا دور می کنه.بش گفتم بابا تو دیگه از کجا
پیدات شد گفت دایی دمت گرم دیگه مو اون محبتت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم که حالا
کجا میری؟گفتم:میرم خونه.خلاصه بی خیال آمریکا رفتن شدم. تا رسیدم خونه تلویزیون
رو روشن کردم دیدم اخبار داره منو سوار بر سرندرپیتی نشون میده منم داشتم براشون
دست تکون میدادم.