تبليغاتX
sa LOF BOYS
       پیامک
 
       منوی اصلی
  صفحه نخست
پست الكترونيك
بایگانی
RSS

      آرشیو

اسفند 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
آبان 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385

 
       هم استانی ها
طرفداران قلعه نویی کلیک کنید
جوانی
پسرکش ها
کبری
یک دانشجوی آزاد
تمام موضوعات

       دوستان

آبادان شهر خدا
آبادان فوتو وبلاگ
یادت نره دوست دارم
فوتبال روز دنیا
طراحی سایت

 
       گوناگون

 

امین زاغی و همسفرش هوندا 

سلام می کنم به تمام بچه های آبادان ، خرمشهر،اهواز،سربندر،شوشتر ،مسجد سلیمون و...

خلاصه تمام بچه های خوزستان دم همتون گرم.

تو پاتق پیش بچه ها بودم که یه دفه امیر پشت بلند اومد گفت امین کجایی تو آبادان مسابقه

تک چرخ با موتور گذاشتن از این ور شط به اون ور شط.منم به کوکام گفتم : تو که میدونی

مو خوراکم این چیزاست بپر رو ترکم بریم.آقا با هوندا 125 رفتیم تا آبادان.دیدیم لب شط

واویلاست.کامو انداختم پایین بش گفتم نگاه کن کوکات چه کار می کنه.رفتم عقبتر یه گاز

دادم پریدم هوا ، درست نمی دونم چقدر تو هوا بودم ، وقتی اومدم پایین دیدم آبادان یه جوری

شده؟!تو خیابونا تانک هست چه می دونم خونه ها آتیش گرفتن.دیدم جلوتر یه ایست بازرسی

هست.نگهم داشت،سربازه تا منو دید گفت:امین الزاغی؟گفتم بابا دمت گرم تو منو از کجا

میشناسی؟گفت:بویه دمک حار کل العراق یعرفونک شت گول؟که یهو دوزاریم افتاد!!!!!!!!!

نگو او جریان بود مال تک چرخ که قرار بود اون ور شط برم نگو رفتم عراق خودم خبر

ندارم.آقا مو موندم و تنهایی تو یه شهر غریب .آشنا ماشنا هم نداشتم.شماره تلفن جورج بوش

رو هم تو موبایلم داشتم که موبایلو با خودم نیاورده بودم.که لااقل بش زنگ میزدم میگفتم که

مو اینجام.هوندامو ورداشتم رفتم طرف بصره تا از اون وربرم فاو و بعدش هم با یه تک

چرخ برم اونور رودخونه.با خودم گفتم مو که تا اینجا اومدم بزار یه زیارت هم برم.رفتم نجف

یه زیارت کردم حرکت کردم طرف بصره .دیگه حوصلم سر رفته بود با خودم گفتم مو که از

آبادان تا اینجا با تک چرخ اومدم بزار از اینجا یه تک چرخ بزنم.آقا یه گاز دادم به موتور

بعدشم پریدم هوا،یه نگاه به پایین انداختم دیدم بچه ها لب شط منتظرن.دیدم موتورم اگه

همین جوری بره منو سیبری میندازه،!!خلاصه از موتور پریدم پایین خودمو انداختم تو شط

یه دست شنا زدم رفتم پیش بچه ها .همه داشتن ازم تعریف می کردن که بابا تو دیگه کی

هستی که با یه تک چرخ تو آسمون نقطه شدی؟امیر پشت بلند اومد گفت:کجا رفتی؟

گفتمش:داستانش مفصله.بریم خونه واست تعریف می کنم.  

 

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

امیر و رفتن به انگلیس 

سیلام بچه ها

 

سلام به بچه های آبادان ، اهواز ، سربندر ، خرمشهر..... بابا دمتون گرم آرشیو نظراتو ترکوندید . خوب بچه ها بریم سراغ خاطره :

چند وقت پیشا رفته بودم خرمشهر عیادت یکی ا زرفیقام ( صادق خنجری ) که تو شط کارون در حال زیر آبی رفتن بود با زیردریایی جاسوسی آمریکا تصادف میکنه . وقتی رسیدم خونشون دیدم بابا این که از موهم سالمتره. گفتمش بابا ما شنیده بودیم شل پل شدی . گفت بابا دمت گرم این چه حرفیه میزنی ازت خیلی ناراحت شدم . مو هم گفتم بی خیال بعداً میبرمت سامبوسه فروشی از خجالتت در می آم .  اونم تا اسم سامبوسه اومد همه چیرو فراموش کرد ، گفت : بابا داشتم زیر پل شنا می کردم رفتم زیر آب . یه نیم ساعتی زیرآبی میرفتم یهو حس کردم یه چیزی میخوره کف پام مو هم گفتم حتماً پشه ماهیه دیگه پشتمو نگاه نکردم یه جفتک زدم بهش دیدم صدای انفجار میآد . گفتم یا سید عباس یه زیر دریایی ده تا ملق زده چپ شده و........ وقتی داشتم از خرمشهر بر میگشتم تو مینی بوسای آبادان خرمشهر یهو خوابم برد . وقتی از خواب بیدار شدم عینک ریبونمو دادم بالا دیدم یه جای دیگم جایی که اگه زناشون لباس نمیپوشیدن بهترشون بود بعدم همشون امیرپشت بلند امیرپشت بلند گویان دویدن دنبالم موهم زود فِر کردم . کم کم داشتم از دست این زنا تگری میزدم که یهو یه ماشین مدل بالا ترمز زد پیش پام گفت سلام امیر پشت بلند بپر بالا. موهم گفتم : بابا تو دیگه منو از کجا میشناسی با این قیافت  . گفت بابا تمام انگلیس تونو میشناسن منم براد پیت . گفتم کوکا دمت گرم مو اینجا دارم تگری میزنم تو نمیدونی ترمینال آبادان کجاس . اونم گفت وقت داری بیا با هم یه دوری بزنیم تو خیابونای لندن ما هم گفتیم باشه . یه 3 - 4 ساعتی دور زدیم به براد گفتم مو کم کم دارم تگری میزنم منو برسون ترمینال آبادان اونم گفت باشه . خلاصه وقتی سوار مینی بوسای آبادان شدم نه هوای آبادان توش بود یه خورده نفسم بالا اومد و حالم جا اومد . و راحت خوابیدم. بیدار که شدم دیدم تو آبادانم ما هم پیاده شدیم دیدم امین زاغی با بچه ها دارن خیابون امیری رو متر میکنن منم به جمعشون پیوستم یه دوری که زدیم دیدم آرنولد داره از دور دست تکون میده میگه : امیرپشت بلند  . منم به بچه ها گفتم اه..... باز این سیریش پیداش شد .بهم گفت امیر پشت بلند میآی بریم باشگاه یه حالی به استیلمون بدیم . مو هم گفتمش اولاً مو استیلم توپ و دخترکشه ثانیاً دکتر گفته بدنسازی برای پشت بلندت خوب نیست . اونم عین چسب دوقلو گیر داده بود . مو هم بهش گفتم ول کن پودری  .تا جلو بچه ها ضایع شد و کلی خندیدیم و آرنولد مسخره کردیم تا رفت . بعدم با خودم گفتم امروز به اندازه کافی تگری شدی بهتره بری خونتون . رفتم خونه یه دوش گرفتم جاتون خالی بعدم یه دمش گرم ( به قول بعضیها سشوار ) حسابی به پشت بلندم کشیدم و خوابیدم .

خاطره بعدی که میخوام براتون تعریف کنم احتمالاً مال زمان جنگ و اسارت ماست .

همیشه شاد ، سربلند و لافزن باشید .

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

امین و مثلث برمودا 

و خونه نشسته بودم که امیر اومد گفت:بابا خسته نشدی از بس تو خونه نشسنی؟بیا بریم

لب شط ماهیگیری. دیروز بچه ها رفتن یه گونی ماهی گرفتن.منم قلابا رو آماده کردم با

امیر رفتم لب شط.من زودتر امیر قلابمو انداختن تو آب.بابا هنوز نیافتاده تو آب که حس

کردم یه چیز سنگین داره میکشش.لامذهب نزدیک بود منو با خودش ببره تو آب.خلاصه

ما بکش او بکش امیر هم اومده بود کمکم.چند تا از بچه های شط عبد و سالم وقاسم وعرشیا

هم که دم همشون گرم اومده بودن کمک.وقتی اوردمش لب شط دیدم سرندرپیتی رو گرفتم

امیر هم با یه حرکت اوردش بالا گذاشتش تو گونی.مو در گونی رو وا کردم که بم گفت :

امین جون تو بی خیال من شو ولم کن برم همه منتظرن که من برگردم.بش گفتم : تو دیگه

منو از کجا میشناسی ؟ گفت:بی خیال بابا تو و امیرو همه بچه های جزیره نا شناخته می -

شناسن.دلم به حالش سوخت ، اشک تو چشاش حلقه زده بود . خودشو با گونی انداختم تو

آب.امیر گفت حالا چرا گونیو میندازی؟حیفه.بش گفتم بریم خونه امروز حال ندارم.

یه چند روز گذشت تو خونه نشسته بودم پا تلویزیون داشتم فیلم «آرنولد و کتک هایی که

از آبادانیا خورد» رو نگاه می کردم که یهو تلفن زنگ زد ، با مو کار داشتن رفتم گوشیو

ورداشتم دیدم پشت خط جورج بوشه.گفت امین تویی گفتم :دهن سرویس تو منو از کجا

می شناسی؟گفت:دمت گرم بابا همه آمریکا تورو می شناسن.بش گفتم حالا چه کارم داری؟

بم گفت زود بیا آمریکا لازمت دارم می خوام بت یه ماموریت بدیم.بلیط هواپیما و هتل و

از این چیزا همش به حساب خودمونه تو فقط بیا.موام اسباب اثاثیه مو جمع کردم رفتم.

امیر هم هر چی بم اصرار کرد که منو با خودت ببر نبردمش چون یه ماموریت سری بود

که ای کاش با خودم می بردمش.خلاصه تو هواپیما بودم که یکدفعه دیدم هواپیما داره میره

به سمت پایین.نگو تو مثلث برمودا گیر کرده بودیم.آقا هواپیماهه دو نصف شد همه افتادیم

وسط اقیانوس.منم دیدم دارم میرم ته اقیانوس یه دست شنا زدم اومدم لب آب دیدم بازم دارم

میرم پایین این دفعه که رفتم بالا یه دست شنا دیگه زدم چند کیلومتر اون طرفتر رفتم.تا

چشامو این ور اون ور کردم دیدم یا سید عباس یه گله کوسه دور ورم رو گرفتن دارن بم

نزدیک میشن که یهو دیم یه چی که سایه بزرگی داشت داره از زیرم رد می شه.که حس

کردم دارم میرم بالای آب .یه نگاه به پایین انداختم دیدم این همون سرندرپیتی خودمونه که

منو گذاشته پشتش داره با سرعت منو از اونجا دور می کنه.بش گفتم بابا تو دیگه از کجا

پیدات شد گفت دایی دمت گرم دیگه مو اون محبتت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم که حالا

کجا میری؟گفتم:میرم خونه.خلاصه بی خیال آمریکا رفتن شدم. تا رسیدم خونه تلویزیون

رو روشن کردم دیدم اخبار داره منو سوار بر سرندرپیتی نشون میده منم داشتم براشون

دست تکون میدادم.

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |