سلام
سلام به بچه های آبادان ، خرمشهر، ایذه ، سربندر ، سوسنگرد و ..... سلام به تمام بچه های ایرون ، سلام به همه خوزستانیها یه سلام ویژه به تمام بچه های دنیا بابا دمتون گرم دیگه از تموم دنیا هم ما بازدیدکننده داریم از ژاپن ،آمریکا آنگولا بلژیک اصلا فکر کنم تا چند پست دیگه از اون دنیا هم ما بازدیدکننده داشته باشیم. خوب حالا بریم سراغ خاطره :
طرفا سال59 بود که هیچکی خونه نبود و من امین زاغی تنهایی حوصلمون سر رفته بود . گفتیم چه کنیم چه نکنیم که امین زاغی ( خدا بگم چکارش نکنه که مملکتمونو 8 سال به خاک و خون کشید ) گفت بیا مزاحمی زنگ بزنیم به این واون مو هم گفتم نه زشته مگه تو دوست داری کسی بهت مزاحمی بزنه . به هر حال کلی بهونه تراشید و.... ما رو خام کرد مونم حالا که می زنیم به خارجیا بزنیم که مو به ایرانیا اصلا نمیتونم مزاحمی بزنم اونم قبول کرد و شروع کردم به تماس گرفتن . به آمریکا کانادا برزیل آلمان ژاپن حتی به فیجی و ساحل عاج ، جالب اینجا بود که نامصبا همشون منو میشناختن . دیگه آخرین تماسی که گرفتیم با عراق بود و خونه صدام حسین . تا گفتم فوووووووووت مییییو ، صدام گفت امیر پشت بلند الان پدرتو درمیارم مونم کم نیووردم گفتم بشین بینیم با ، با اون قیافت . اونم گفت الان میام آبادانو با خاک یکسان میکنم مونم گفتم برو بابا ما جلو زلزله های 12 ریشتری میگیریم تو که عددی نیستی . خلاصه تا گوشی رو قطع کردم دیدم واویلا همین جور از چپ و راست داره موشک و خمپاره میباره . تلویزیونو روشن کردیم دیدیم اخبار میگه صدام پدر سوخته به ایران حمله کرده الانم میخواد خرمشهر اشغال کنه منم غیرتی شدم و امین زاغی هم که عذاب وجدان گرفته بود تاکسی دربست گرفتیم رفتیم خرمشهر دیدیم نصف شهر ویرون شده یه گوشه از یه خونه قایم شدیم تا یکی از عراقیا اومد تو با یه سیلی شل و پلش کردم و تفنگشو گرفتم امین زاغی هم همینطور یه تفنگ کاسب شد . خلاصه یه چند روزی مقاومت کردیم تا یه خورده ارتش ایرانم یه نظمی پیدا کرد و ما هم اجبارا عقب نشینی کردیم .
بعد از عقب نشینی یه چند روزی استراحت کردیم و رفتیم تو لشکر تا خرمشهرو پس بگیریم صدام هم برای مرده و زنده ما کلی جایزه گذاشته بود . خلاصه روز عملیات شروع شد و ما با عملیات والفجر 38 و با رمز usa (یا سید عباس ) رفتیم جنگ بعد یه مدتی دیدم ما میزنیم اونا جواب میدن ، اونا میزنن ما جواب میدیم مونم به امین گفتم کا این چه جنگیه . عینک ریبونمو با دستمال پاک کردم و یه موتور پرشی گرفتم امین زاغی ترکم مسلح زدیم به قلب دشمن مو با یه دست گاز میدادم با یه دست رگبار امین زاغی هم که با هر دو دست . تارومارشون کردیم و دیگه داشتیم پیروز میشدیم که این موتور نامصب بنزینش تموم شد ما هم پیاده شدیم دیدیم ای بابا دور تا دورمون عراقین و مارو محاصره کردن و میگن به به امیر پشت بلند و امین زاغی مونم گفتم بابا دمتون واقعا گرم شماها منو از کجا میشناسین . بعدم ما نامردی نکردیم و شروع کردیم رگبار کردنشون نصفشونو کشتیم که دیدیم فشنگامون تموم شده و اونا شروع کردن شلیک کردن و ما هم جا خالی میدادیم و به خود عراقیا که پشتمون بودن میخورد. بعدشم ما چاره ای نداشتیم جز تسلیم وشروع کردن به بستن دست و پای من هنوز دست و پای امینو نبسته بودن که یهو یه خمپاره خورد بغلمون که امین زاغی فرصت فرار پیدا کرد و در رفت و منو به اسارت گرفتن .
خوب بچه ها تا اینجارو داشته باشید تا بعد چون خلیل چیتا و مرتضی چی توز اومدن دنبالم . پس تا بعد .
نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند |
لینک ثابت | موضوع:
|