ققنوس جینگلبرت و آوریل لاوین ( قسمت اول )
آقا يه چند سال پيش نخست وزير كانادا ما رو دعوت كرده بود بريم اتاوا يه شامي با هم بخوريم و يه كم در باره مسائل هسته اي ايران و صلح جهاني و .... با هم صحبت كنيم . ما هم گفتيم باشه ولي به شرطي كه سر سفره شام مشروب و عرق و وتكا و .... نذاري كه ممكنه اين آخوندا بهمون گير بدن و از طرفي خودم هم اهل اين چيزا نيستم و اونم قبول كرد . (آخه اون موقع ها هنوز تو سازمان انرژي هسته بودم و هنوز استعفا نداده بودم) .
آقا ما هم با خودمون گفتيم صلاح نيست خودمون تنها بريم ، و از طرفي شايد بچه ها دوست داشه باشن بيان و اگه بفهمن تنهائي رفتم ناراحت بشن ، اين بود كه به امين زاغي زنگ زديم و گفتيم داداش ما يه سفر ميخوايم بريم كانادا و محافظ ميخوايم و به كسي جز تو اعتماد نداريم ، يه زحمتي بكش و بيا يه تك پا با هم بريم و زود برگرديم .
امين زاغي هم بهم گفت : به جان خودم خيلي دوست دارم باهات بيام ، اما كار دارم و سرم شلوغه ، تيم ملي برزيل رو دعوت كرديم آبادان و فردا قراره يه مسابقه دوستانه برگذار كنيم و عوايدش رو صرف باز سازي عينك ريبونايي كه تو زلزلزه 80 ريشتري 2 ماه پيش آبادان خورد شدن بكنيم و چشم همه آبادانيا به مونه .
منم گفتم بابا طول نميكشه كه ، يه جت مافوق صوت دربست كردم ، يه تك پا ميريم يه شام ميخوريم و برميگرديم .
اونم اول يه كم ناز كرد و بعد گفت باشه اما فقط چون توئي . منم گفتم پس به امير پشت بلند هم بگو بياد و چند تا از بچه ها رو هم با خودت بيار كه هم به عنوان هيات همراه با هامون بيان و هم اونا فكر نكنن ما بي كس و كاريم . و حالا كه بخور بخوره بذار بچه ها هم يه دلي از عذا در بيارن . اونم قبول كرد .
آقا ما رفتيم و سلام و احوال پرسي گرمي از ما شد . هنوز شروع نكرده بوديم به خوردن كه يه دفعه ديدم جورج بوش و كاندوليزا رايس هم اومدن داخل . آقا ما هم بد قاط زديم . رومو كردم به طرف نخست وزير كانادا و داد زدم : داشتيم ؟؟!!!
اونم كه عصبانيت منو ديده بود همچين بفهمي نفهمي يه كم جام كرد و گفت : منظورت چيه ؟؟
منم كه بد اعصابم خورد شده بود داد زدم خودت خوب ميدوني منظورم چيه . اين مرتيكه و اين زنيكه جرسومه رو چرا دعوت كردي ؟؟!! مگه نميدوني ما چشم ديدن اينا رو نداريم . اينو گفتم و بلند شدم و به امين زاغي گفتم : امين زاغي به بچه ها بگو جمع كنن بريم كه اينجا جاي ما نيست .
امين زاغي كه داشت دو لپي ميخورد نگام كرد و گفت مگه چي شده كا ؟؟
منم با سر به بوش و رايس اشاره كردم . امين زاغي تا اون دو تا رو ديد مثل اينكه برق سه فاز بهش وصل كرده باشن از جاش پريد و همين طور كه از شدت خشم قرمز شده بود داد زد امــــيــــــــــــــــــــــــــــــر پشت بلند عينك ريبون مو كو !!!!
امير گفت مگه چي شده كا ؟!! و امين بوش و رايس رو بهش نشون داد . امير پشت بلند هم يه دست به پشت بلندش كشيد و يه نعره كشيد كه كل شيشه هاي ساختمون خورد شد و عينك ريبون امين رو براش پرت كرد و دو نفري رفتن براي اون دوتا كه يه دفعه ديدم مثل مور و ملخ از در و ديوار محافظاي اون دو تا ريختن پائين و با مسلسل شروع كردن به طرف بچه ها شليك كردن . منم رگ غيرتم زد و گفتم مگه من چي از از نئو تو فيلم ماتريكس كمتر دارم و دستم رو آوردم جلو و همه گلوله ها رو تو هوا استوپ كردم ، وقتي كه تيراشون تموم شد ، امين زاغي و امير پشت بلند نعره زنان به طرفشون رفتن و همه محافظا رو لت و پار كردن كه ديدم يه دفعه آرنولد و رامبو و چند تا از اين خر هيكل هاي آمريكائي اومدن داخل و بچه ها هم نامردي نكردن و دخل همشونو آوردن و ديگه امين رسيده بود به جورج بوش و داشت گلوشو فشار ميداد و داد ميزد خفت ميكونوم آدم كش بي ناموس ، كه ديدم نخست وزير كانادا افتاده كف زمين و داره كفشام رو ماچ ميكنه و ميگه تو رو خدا به جون مادرت به بچه هات بگو اين علم شنگه رو تموم كنن ، اين يه جلسه دوستانه است و ميخوايم مشكلات دنيا رو حل كنيم و قول ميدم جورج و ليزا بهت توهين نكننو من تو دنيا آبرو دارم و خلاصه جون هفت جد و آباء ما رو قسم خورد و هفت پشتمون رو آورد جلو چشممون و ما هم ديگه گفتيم زشته و به امين زاغي و امير پشت بلند گفتيم بيخيال شين بچه ها و دوباره نشستيم سر سفره .
اما بهش گفتم كه اگه اين دوتا چيزي گفتن و من نتونستم جلوي بچه ها رو بگيرم و بچه ها سرشونو بريدن ، خونشون گردن خودته .
آقا داشتيم شام ميخورديم و سرمون توبشقاب خودمون بود كه زنيكه رايس بهم گفت : از برنامه هسته ايتون چه خبر ، شنيدم خوب داريد پيش ميريد ؟
من محلش نذاشتم و به خوردن ادامه دادم و اونم دوباره بلندتر سوالشو پرسيد .
منم قاشق و چنگالم رو زدم زمين و گفتم : آبجي به احترام زن بودنت چيزي بهت نميگم بزار شاممونو كوفت كنيم .
كه دوباره گفت : اهه . مگه شما براي زنا ارزش قائليد ، شما كه تو ايران حقوق زنا رو پاي مال ميكنيد و زنها تو ايران محدودن و از اين چرت و پرتا كه امين زاغي يه چشم غره بهش رفت كه زود گفت غلط كردم .
آقا شامو كه خورديم قرار شد صحبت رو شروع كنيم و هنوز نگفيتم بسم الله كه نخست وزير كانادا گفت : جورج يه پيشنهاد داره
منم به جورج بوش نگاه كردم ، بدبخت از وقتي كه امين زاغي گلوش رو فشار داده بود تا حالا مثل زردآلو زرد شده بود و نميتونست حرف بزنه .
من گفتم ميشنويم .
نخست وزير كانادا گفت اگه اجازه بديد من بگم و منم گفتم بگو
گفت جورج ميگه اگه شما طرح غني سازي اورانيوم رو بيخيال بشين قول ميده كه آمريكا تا 100 سال سوخت هسته اي ايران رو تامين كنه .
منم قاط زدم و گفتم طرحش بخوره تو سرش . انرژي هسته اي حق مسلم ماست و ما از حق خودمون كوتاه نميايم
كه يهو رايس بلند شد و داد زد ديد گفتم ديديداينا دنبال توليد سلاح هسته اي هستن ، ديديد اينا تروريست هستن و ... همين جور داشت زرت و پرت ميكرد كه ديدم امير پشت بلند نيم خيز شده ، داد زدم امين زاغي اميرپشت بلندو بگير كه ديدم امين زاغي اميرپشت بلند رو كه نگرفت هيچ خودشم عينك ريبونشو زد به چشماش و ميخواستن دو نفري برن دخل رايس رو بيارن كه داد زدم بابا پس غيرت آبادانيتون كجا رفته ، تو مرام ما نيست كه روي زن دست بلند كنيم و اونا هم آروم شدن .
بعد به نخست وزير كانادا گفتم ، داداش ما اگه اينجا بمونيم خون به پا ميشه ، هتل ما رو بهمون نشون بده ما بريم كپه مرگمون رو بذاريم و فردا هم برگرديم شهر خودمون . ما آبمون با اينا تو يه جوب نميره و اونم كه ميدونست راست ميگم چند تا ماشين خبر كرد و ما رسوندن هتل و تا رفتيم تو اتاق امين زاغي و اميرپشت بلند و بقيه بچه ها كه تا گلو خورده بودن بلافاصله خوابيدن و امين زاغي حتي عينك ريبونشو هم در نيوورد . من كه خوابم نميبرد و خيلي اعصابم خورد بود گفتم برم بيرون يه قدمي بزنم و رفتم همين جور داشتم راه ميرفتم و حواسم نبود دارم كجا ميرم كه يه دفعه يه تابلو ديدم كه روش نوشته : انتاريو 5 كيلومتر** (اگه ميخواين بدونين ربطش چيه پاورقي رو بخونيد ) ......
این لاف ارسالی توسط ققنوس می باشد.ما هنوز منتظر ارسال لاف های شما عزیزان هستیم
نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند |
لینک ثابت | موضوع:
|