تبليغاتX
sa LOF BOYS
       پیامک
 
       منوی اصلی
  صفحه نخست
پست الكترونيك
بایگانی
RSS

      آرشیو

اسفند 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
آبان 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385

 
       هم استانی ها
طرفداران قلعه نویی کلیک کنید
جوانی
پسرکش ها
کبری
یک دانشجوی آزاد
تمام موضوعات

       دوستان

آبادان شهر خدا
آبادان فوتو وبلاگ
یادت نره دوست دارم
فوتبال روز دنیا
طراحی سایت

 
       گوناگون

 

ققنوس جینگلبرت و آوریل لاوین ( قسمت دوم ) 

اقا گفتيم ما كه از اتاوا تا اينجا اومديم بريم تو انتاريو هم يه گشتي بزينم رفتيم تو شهر و داشتيم قدم ميزديم كه يهو يه دختر خانم ديدم كه مثل فرشته بود . خيلي خوشكل و ناز بود وقتي خوب نگاش كردم ديدم همون دختريه كه من يه عمره تو خيالم نقاشي كرده بودم . همين جور داشتم نگاش ميكردم كه ديدم اونم داره منو نگاه ميكنه و يه 10 دقيقه اي داشتيم هم ديگه رو نگاه ميكرديم كه يهو ديدم يه پسره بيرخت اومده و داره باهاش دعوا ميكنه كه چرا با من قهر كردي و ول كردي رفتي و از حرفاشون فهميدم كه اون پسره دوست پسرش بوده و اين فرشته خانم باهاش قهر كرده و اونم اومده به زور آشتي كنه . دختره ميگفت : ديگه دوستت ندارم و ديكه نميخوام با تو باشم و ....كه ديدم يه دفعه پسره دستشو بلند كرده و ميخواد بزنه تو گوشش كه من بد قاط زدم و داد زدم مرتيكه بيشعور چيكار ناموس مردم داري و رفتم طرفش و يه كشيده خابوندم تو گوشش و اونم پا گذاشت به فرار .

بعد گفتم خانم محترم اجازه بديد هر جا ميخواين برين من همراهتون بيام تا كسي ديگه نتونه مزاحمتون بشه ، اونم خوشحال شد و گفت ممنون ميشم . تو راه كلي با هم حرف زديم و گفت كه اسمش آوريله و خواننده است و اين پسره دوست پسرش بوده ولي اذيتش ميكرده و ....

منم شيفته حرف زدنش شده بودم كه ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و بهش گفتم عزيزم دوستت دارم . با من ازدواج ميكني ؟؟

كه يه دفعه ديدم پريد تو بغلم و ماچم كرد و گفت منم دوستت دارم عزيزم و دست هم ديگه رو گرفتيم و همين جور تا صبح تو خيابونا راه رفتيم و براي همديگه حرف زديم و من گفتم كه يكي از مسولاي هسته اي ايران هستم و كل قضيه ديشب رو براش تعريف كردم و اونم گفت كه منم از جورج بوش و رايس بدم مياد .

همين جور داشتيم با هم حرفاي عاشقانه ميزديم كه يه دفعه ديدم هوا روشن شده ، يه دفعه ياد امين زاغي و امير پشت بلند افتادم و گفتم آوريل جون عزيزم ، بچه ها تو هتل تنها هستن و اينجا جائي رو بلد نيستن بذار من يه سر برم اتاوا و بچه ها رو راهي كنم ايران بعد برميگردم با هم ازدواج ميكنيم . اونم گفت تو رو خدا نرو كه من طاقت دوريتو ندارم . گفتم عزيزم زود بر ميگردم اونم گفت منتظرم و منم رفتم . همين جور كه داشتم ميرفتم يه ليموزين سياه ديدم كه پيچيد توي همون كوچه اي كه خونه آوريل اينا بود. تازه اين ماشينه از ديشب كه از اتاوا راه افتاده بودم دنبالم بود . چون عجله داشتم به چيزي شك نكردم و يه راست دويدم تا رسيدم به هتل ديدم امين زاغي و امير پشت بلند كلي از دستم شاكي شدن و ميگن كه هواپيما نيم ساعت ديگه پرواز ميكنه تو تا حالا كجا بودي ، يالا جمع كن برگريدم كه ما كلي كار داريم و الان برزيليا تو آبادانن و مردم منتظر مان . منم گفتم شما بريد من نميام ، يه كاري دارم كه بايد انجام بدم .

امين زاغي و اميرپشت بلند گفتن اين چيزا تو مرام بچه آباداني نيست و ما رفيق نيمه راه نيستيم و همه با هم اومديم و با هم برميگرديم و ما هم پيشت ميمونيم . منم گفتم دمتون گرم باشه بمونيد ولي بقيه بچه ها رو بفرستيد برن كه كار و زندگي دارن . خلاصه بقيه بچه ها رو فرستاديم برگشتن . امين زاغي و اميرپشت بلند گفتن:

چي شده كا ؟

منم گفتم بياين با هم بريم انتاريو تو راه همه چيزو براتون تعريف كنم و تو راه همه چيزو براشون تعريف كردم و اونا هم تو راه كلي مسخره بازي كردن و سر به سرم گذاشتن و برام كل ميزدن و ميگفتن مبارك باشه . امين زاغي گفت خودم موتور 3000 خودمو برات گل ميزنم عروستو باهاش بياري و ....

آقا رسيدم در خونه آوريل كه ديديم چند تا مرد شيك و كت شلواري از خونه آوريل اومدن بيرون . خون جلو چشمامو گرفت .گفتم نكنه آوريل رو سر به نيست كرده باشن . گفتم بچه ها اينا رو بگيريد كه از تو خونه آوريل اومدن بيرون تا اينو گفتم ديدم پا گذاشتن به فرار و گفتم امير پشت بلند دستم به دامنت يه كاري بكن و اميرپشت بلند هم يه دست به پشت بلندش كشيد و جستي زد و مثل اسپايدرمن پريد رو ليمورين اونا و دستشو از تو سقف كرد داخل و راننده رو كشيد بيرون . بقيه كه اين صحنه رو ديدن زود خودشونو تسليم كردن . كه ديدم آوريل اومد بيرون و تا منو ديد گفت عزيزم چي شده سر وصدا اومد ؟؟

منم گفتم هيچي عزيزم سالمي فكر كردم اينا بلائي سرت آوردن و آوريل گفت نه اينا از مسولاي شركتي هستن كه من توش آواز ميخونم و منم به امير پشت بلند گفتم ولشون كن و اونم ولشون كرد و بعد عذر خواهي كردم و اونا هم گفتن اشكالي نداره و رفتن . همين كه برگشتم طرف آوريل ديدم امين زاغي عينك ريبونشو در آورده و همين جور زل زده به آورييل ، زدم پس كلش و گفتم امين زاغي داشتيم ، درسته بعت ميگن زاغي ولي ديگه با ما هم ؟!!و امين هم گفت ببخشيد اشتباه كردم ، دست خودم نبود ، اين خانم خيلي خوشكله ، منم بهش گفتم كه آوريل يه خواهر داره كه عين خودش خوشكله و اگه بچه خوبي باشي بهش ميگم با خواهرش براي تو صحبت كنه و اونم كلي ذوق زده شد و گفت بهم گفت مردي به خدا و منم بخشيدمش اما از دستش خيلي شاكي شده بودم .

آوريل بهم گفت بيا تو . داشتم ميرفتم تو كه ديدم اميرپشت بلند و امين زاغي هم دارن ميان تو كه گفتم كجا ؟ شما دم در باشين و مواظب اطراف باشين . و اونا هم من و من كنان گفن باشه .

آقا رفتيم تو و هنوز نه سلامي و نه عليكي كه زارتي آوريل گفت عزيزم اگه ميخواي من زنت بشم بايد از شغلت استعفا بدي و من دوست ندارم با يه آدم سياسي ازدواج كنم ، منم كه از شدت عشق كور شده بودم گفتم باشه و همون لحظه متن استعفامو ايميل زدم به سازمان انرژي هسته اي و گفتم عزيزم از اين لحظه به بعد ديگه من هيچ كاره اي نيستم و فقط به تو فكر ميكنم . و بعد گفتم بيا بريم بيرون يه چرخي بزنيم از در كه اومديم بيرون ديدم يه ماشين مدل بالا دم در ايستاد و شيشه رو كشيد پائين و ات ديدم كاندوليزا رايس از تو ماشين داره برام زبون درمياره و بهم بيلاخ ميده .

گفتيم امين زاغي بدو ، و تا بچه ها اومدن بجنبن پاشو گذاشت رو گاز و فرار كرد . منم كه كل قضيه رو فهميده بودم رومو كردم طرف آوريل و گفتم چرا با من اين كارو كردي و اونم گريه كرد و گفت به خدا مجبور بودم . ديشب كه تو رفتي همون كت و شلواري هائي كه چند دقيقه پيش ديدي اومدن و خواهرم رو دزدين و گفتن كه بايد اين كارو بكني و گر نه خواهرتو ميكشيم و پريد تو بغلم و زد زير گريه منم هلش دادم و گفتم تو به خاطر خود خواهي خودت با سرنوشت يه كشور بازي كردي و من نميتونم ببخشمت و گفتم بچه ها برگرديم كه ديگه اينجا جاي ما نيست . و رفتيم و به گريه هاي آوريل هيچ توجهي نكردم .

به امين زاغي و اميرپشت بلند گفتم بچه ها تو رو خدا ببخشيد كه من به خاطر خود خواهي خودم شما رو معطل كردم و ديگه هواپيما پرواز كرده و چون منم ديگه سمتي ندارم نميتونم هواپيما دربست كنم ، كه امين زاغي گفت غمت نباشه كا ، تا امين زاغي رو داري غم نداري و يه دفعه پريد از كنار خيابون يه موتور برداشت و گفت بپيريد بالا كه الان هواپيما از بالا سرمون رد ميشه

گفتم ميخواي چيكار كني .

گفت تو بپر بالا كارت نباشه

آقا منو اميرپشت بلند تركش نشستيم و امين زاغي هم گاز موتورو گرفت و ديدم دهه هواپيمامون بالاي سرمونه و امين زاغي يه تك چرخ زد و پريد تو هوا رسيديم نزديك هواپيما و امين زاغي داد زد بچه ها چلپ كنيد به هواپيما و ما هم پريدم بال هواپيما رو گرفتيم و تا ايران به هواپيما چلپ كرديم . همين جور هواپيما داشت ميرفت كه ديدم بالاي اروند رود رسيديم ،و چون از اروند رود تا آبادان راهي نبود گفتم بچه ها من حوصله ندارم تا فرودگاه برم ، تازه شايد اونجا ما رو بشناسن و خبرنگارا پوستمونو بكنن بياين همين جا بپريم تو اروند رود و بريم آبادان تازه زود تر هم ميرسيم كه امين زاغي گفت بابا ما يه ساعته ميخوايم بپريم پائين اما گفتيم شايد تو بدت بياد و فكر كني ما آدماي بيكلاسي هستيم و ...

گفتم بابا دمت گرم ما با هم از اين حرفا داشتيم و تا سه شمردم و 3 تائي پريديم تو اروند رود . بعد رفتيم آبادان و ديدم همه دارن ميرن طرف ورزشگاه 140 هزار نفري آبادان و امين زاغي گفت : اي بابا يادم رفته بود امروز با برزيل بازي دارم امير پشت بلند بدو . بعد كلي به من اصرار كردن كه نرو اهواز و بمون بازي رو نگاه كن و منم كه شكست عشقي خورده بودم گفتم نه بچه ها حوصله ندارم و امين زاغي گفت حداقل بزار من برسونمت و رفت موتو 3000 خودشو آورد و يه گاز بهش داد و 5 دقيقه اي ما رسوند و اهواز و خداحافظي كرد و برگشت .

.

.

.

از اون روزا خيلي ميگذره . غني سازي اورانيوم متوقف شده بود تا اينكه محمود جون رئيس جمهور شد و دمش گرم دوباره غني سازي رو از سر گرفت و ما رو از خجالت مردم در آورد .

منم همين جا بابت كاري كه كردم و نزديك بود سرنوشت ملت ايران رو به باد بدم از همه عذر خواهي ميكنم .

آوريل چند بار هم بهم زنگ زد و معذرت خواهي كرد اما هيچ وقت نتونستم ببخشمش تا اينكه چند روز پيش بهم خبر رسيد كه آوريل شوهر كرده و رفتم تو اينترنت و ديدم دهه رفته زن همون پسره بيريخت شده كه اون شب از دستش نجاتش دادم .

اونجام بد جوري سوخت و هزار بار خودمو لعنت كردم كه چرا نبخشيدمش . اي كاش اون شب قلم پام شكسته بود و از پيش آوريل نميرفتم تا اون حروم زاده ها خواهرشو نمي دزديدن . خوب كه فكر ميكنم ميبينم حق با آوريل بود و اگه منم جاي اون بودم همين كارو ميكردم . از كاري كه كردم پشيمون شدم اما ديگه فايده اي نداشت . از اون موقع ديگه آوريل بهم زنگ نزده و منم دارم سعي ميكنم فراموشش كنم ولي نتونستم . خدا كنه حداقل خوشبخت بشه .

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |

ققنوس جینگلبرت و آوریل لاوین ( قسمت اول ) 

 

آقا يه چند سال پيش نخست وزير كانادا ما رو دعوت كرده بود بريم اتاوا يه شامي با هم بخوريم و يه كم در باره مسائل هسته اي ايران و صلح جهاني و .... با هم صحبت كنيم . ما هم گفتيم باشه ولي به شرطي كه سر سفره شام مشروب و عرق و وتكا و .... نذاري كه ممكنه اين آخوندا بهمون گير بدن و از طرفي خودم هم اهل اين چيزا نيستم و اونم قبول كرد . (آخه اون موقع ها هنوز تو سازمان انرژي هسته بودم و هنوز استعفا نداده بودم) .

آقا ما هم با خودمون گفتيم صلاح نيست خودمون تنها بريم ، و از طرفي شايد بچه ها دوست داشه باشن بيان و اگه بفهمن تنهائي رفتم ناراحت بشن ، اين بود كه به امين زاغي زنگ زديم و گفتيم داداش ما يه سفر ميخوايم بريم كانادا و محافظ ميخوايم و به كسي جز تو اعتماد نداريم ، يه زحمتي بكش و بيا يه تك پا با هم بريم و زود برگرديم .

امين زاغي هم بهم گفت : به جان خودم خيلي دوست دارم باهات بيام ، اما كار دارم و سرم شلوغه ، تيم ملي برزيل رو دعوت كرديم آبادان و فردا قراره يه مسابقه دوستانه برگذار كنيم و عوايدش رو صرف باز سازي عينك ريبونايي كه تو زلزلزه 80 ريشتري 2 ماه پيش آبادان خورد شدن بكنيم و چشم همه آبادانيا به مونه .

منم گفتم بابا طول نميكشه كه ، يه جت مافوق صوت دربست كردم ، يه تك پا ميريم يه شام ميخوريم و برميگرديم .

اونم اول يه كم ناز كرد و بعد گفت باشه اما فقط چون توئي . منم گفتم پس به امير پشت بلند هم بگو بياد و چند تا از بچه ها رو هم با خودت بيار كه هم به عنوان هيات همراه با هامون بيان و هم اونا فكر نكنن ما بي كس و كاريم . و حالا كه بخور بخوره بذار بچه ها هم يه دلي از عذا در بيارن . اونم قبول كرد .

آقا ما رفتيم و سلام و احوال پرسي گرمي از ما شد . هنوز شروع نكرده بوديم به خوردن كه يه دفعه ديدم جورج بوش و كاندوليزا رايس هم اومدن داخل . آقا ما هم بد قاط زديم . رومو كردم به طرف نخست وزير كانادا و داد زدم : داشتيم ؟؟!!!

اونم كه عصبانيت منو ديده بود همچين بفهمي نفهمي يه كم جام كرد و گفت : منظورت چيه ؟؟

منم كه بد اعصابم خورد شده بود داد زدم خودت خوب ميدوني منظورم چيه . اين مرتيكه و اين زنيكه جرسومه رو چرا دعوت كردي ؟؟!! مگه نميدوني ما چشم ديدن اينا رو نداريم . اينو گفتم و بلند شدم و به امين زاغي گفتم : امين زاغي به بچه ها بگو جمع كنن بريم كه اينجا جاي ما نيست .

امين زاغي كه داشت دو لپي ميخورد نگام كرد و گفت مگه چي شده كا ؟؟

منم با سر به بوش و رايس اشاره كردم . امين زاغي تا اون دو تا رو ديد مثل اينكه برق سه فاز بهش وصل كرده باشن از جاش پريد و همين طور كه از شدت خشم قرمز شده بود داد زد امــــيــــــــــــــــــــــــــــــر پشت بلند عينك ريبون مو كو !!!!

امير گفت مگه چي شده كا ؟!! و امين بوش و رايس رو بهش نشون داد . امير پشت بلند هم يه دست به پشت بلندش كشيد و يه نعره كشيد كه كل شيشه هاي ساختمون خورد شد و عينك ريبون امين رو براش پرت كرد و دو نفري رفتن براي اون دوتا كه يه دفعه ديدم مثل مور و ملخ از در و ديوار محافظاي اون دو تا ريختن پائين و با مسلسل شروع كردن به طرف بچه ها شليك كردن . منم رگ غيرتم زد و گفتم مگه من چي از از نئو تو فيلم ماتريكس كمتر دارم و دستم رو آوردم جلو و همه گلوله ها رو تو هوا استوپ كردم ، وقتي كه تيراشون تموم شد ، امين زاغي و امير پشت بلند نعره زنان به طرفشون رفتن و همه محافظا رو لت و پار كردن كه ديدم يه دفعه آرنولد و رامبو و چند تا از اين خر هيكل هاي آمريكائي اومدن داخل و بچه ها هم نامردي نكردن و دخل همشونو آوردن و ديگه امين رسيده بود به جورج بوش و داشت گلوشو فشار ميداد و داد ميزد خفت ميكونوم آدم كش بي ناموس ، كه ديدم نخست وزير كانادا افتاده كف زمين و داره كفشام رو ماچ ميكنه و ميگه تو رو خدا به جون مادرت به بچه هات بگو اين علم شنگه رو تموم كنن ، اين يه جلسه دوستانه است و ميخوايم مشكلات دنيا رو حل كنيم و قول ميدم جورج و ليزا بهت توهين نكننو من تو دنيا آبرو دارم و خلاصه جون هفت جد و آباء ما رو قسم خورد و هفت پشتمون رو آورد جلو چشممون و ما هم ديگه گفتيم زشته و به امين زاغي و امير پشت بلند گفتيم بيخيال شين بچه ها و دوباره نشستيم سر سفره .

اما بهش گفتم كه اگه اين دوتا چيزي گفتن و من نتونستم جلوي بچه ها رو بگيرم و بچه ها سرشونو بريدن ، خونشون گردن خودته .

آقا داشتيم شام ميخورديم و سرمون توبشقاب خودمون بود كه زنيكه رايس بهم گفت : از برنامه هسته ايتون چه خبر ، شنيدم خوب داريد پيش ميريد ؟

من محلش نذاشتم و به خوردن ادامه دادم و اونم دوباره بلندتر سوالشو پرسيد .

منم قاشق و چنگالم رو زدم زمين و گفتم : آبجي به احترام زن بودنت چيزي بهت نميگم بزار شاممونو كوفت كنيم .

كه دوباره گفت : اهه . مگه شما براي زنا ارزش قائليد ، شما كه تو ايران حقوق زنا رو پاي مال ميكنيد و زنها تو ايران محدودن و از اين چرت و پرتا كه امين زاغي يه چشم غره بهش رفت كه زود گفت غلط كردم .

آقا شامو كه خورديم قرار شد صحبت رو شروع كنيم و هنوز نگفيتم بسم الله كه نخست وزير كانادا گفت : جورج يه پيشنهاد داره

منم به جورج بوش نگاه كردم ، بدبخت از وقتي كه امين زاغي گلوش رو فشار داده بود تا حالا مثل زردآلو زرد شده بود و نميتونست حرف بزنه .

من گفتم ميشنويم .

نخست وزير كانادا گفت اگه اجازه بديد من بگم و منم گفتم بگو

گفت جورج ميگه اگه شما طرح غني سازي اورانيوم رو بيخيال بشين قول ميده كه آمريكا تا 100 سال سوخت هسته اي ايران رو تامين كنه .

منم قاط زدم و گفتم طرحش بخوره تو سرش . انرژي هسته اي حق مسلم ماست و ما از حق خودمون كوتاه نميايم

كه يهو رايس بلند شد و داد زد ديد گفتم ديديداينا دنبال توليد سلاح هسته اي هستن ، ديديد اينا تروريست هستن و ... همين جور داشت زرت و پرت ميكرد كه ديدم امير پشت بلند نيم خيز شده ، داد زدم امين زاغي اميرپشت بلندو بگير كه ديدم امين زاغي اميرپشت بلند رو كه نگرفت هيچ خودشم عينك ريبونشو زد به چشماش و ميخواستن دو نفري برن دخل رايس رو بيارن كه داد زدم بابا پس غيرت آبادانيتون كجا رفته ، تو مرام ما نيست كه روي زن دست بلند كنيم و اونا هم آروم شدن .

بعد به نخست وزير كانادا گفتم ، داداش ما اگه اينجا بمونيم خون به پا ميشه ، هتل ما رو بهمون نشون بده ما بريم كپه مرگمون رو بذاريم و فردا هم برگرديم شهر خودمون . ما آبمون با اينا تو يه جوب نميره و اونم كه ميدونست راست ميگم چند تا ماشين خبر كرد و ما رسوندن هتل و تا رفتيم تو اتاق امين زاغي و اميرپشت بلند و بقيه بچه ها كه تا گلو خورده بودن بلافاصله خوابيدن و امين زاغي حتي عينك ريبونشو هم در نيوورد . من كه خوابم نميبرد و خيلي اعصابم خورد بود گفتم برم بيرون يه قدمي بزنم و رفتم همين جور داشتم راه ميرفتم و حواسم نبود دارم كجا ميرم كه يه دفعه يه تابلو ديدم كه روش نوشته : انتاريو 5 كيلومتر** (اگه ميخواين بدونين ربطش چيه پاورقي رو بخونيد ) ......

این لاف ارسالی توسط ققنوس می باشد.ما هنوز منتظر ارسال لاف های شما عزیزان هستیم

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |