تبليغاتX
sa LOF BOYS
       پیامک
 
       منوی اصلی
  صفحه نخست
پست الكترونيك
بایگانی
RSS

      آرشیو

اسفند 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
آبان 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385

 
       هم استانی ها
طرفداران قلعه نویی کلیک کنید
جوانی
پسرکش ها
کبری
یک دانشجوی آزاد
تمام موضوعات

       دوستان

آبادان شهر خدا
آبادان فوتو وبلاگ
یادت نره دوست دارم
فوتبال روز دنیا
طراحی سایت

 
       گوناگون

 

امین زاغی و مثلث برمودا 

abadan

سال نو رو به تک تک ایرانیان عزیز در همه جای دنیا تبریک میگیم و سال خوشی رو برای شما از ته دل آرزومندیم.

به بهانه اولین سالگرد وبلاگ لاف بویز اولین خاطره را برای شما آماده کردیم.

تو خونه نشسته بودم که امیر اومد گفت:بابا خسته نشدی از بس تو خونه نشسنی؟بیا بریم

لب شط ماهیگیری. دیروز بچه ها رفتن یه گونی ماهی گرفتن.منم قلابا رو آماده کردم با

امیر رفتم لب شط.من زودتر امیر قلابمو انداختم تو آب.بابا هنوز نیافتاده تو آب که حس

کردم یه چیز سنگین داره میکشش.لامذهب نزدیک بود منو با خودش ببره تو آب.خلاصه

ما بکش او بکش امیر هم اومده بود کمکم.چند تا از بچه های شط عبد و سالم وقاسم وعرشیا

هم که دم همشون گرم اومده بودن کمک.وقتی اوردمش لب شط دیدم سرندرپیتی رو گرفتم

امیر هم با یه حرکت اوردش بالا گذاشتش تو گونی.مو در گونی رو وا کردم که بم گفت :

امین جون تو بی خیال من شو ولم کن برم همه منتظرن که من برگردم.بش گفتم : تو دیگه

منو از کجا میشناسی ؟ گفت:بی خیال بابا تو و امیرو همه بچه های جزیره نا شناخته می -

شناسن.دلم به حالش سوخت ، اشک تو چشاش حلقه زده بود . خودشو با گونی انداختم تو

آب.امیر گفت حالا چرا گونیو میندازی؟حیفه.بش گفتم بریم خونه امروز حال ندارم.

یه چند روز گذشت تو خونه نشسته بودم پا تلویزیون داشتم فیلم «آرنولد و کتک هایی که

از آبادانیا خورد» رو نگاه می کردم که یهو تلفن زنگ زد ، با مو کار داشتن رفتم گوشیو

ورداشتم دیدم پشت خط جورج بوشه.گفت امین تویی گفتم :دهن سرویس تو منو از کجا

می شناسی؟گفت:دمت گرم بابا همه آمریکا تورو می شناسن.بش گفتم حالا چه کارم داری؟

بم گفت زود بیا آمریکا لازمت دارم می خوام بت یه ماموریت بدیم.بلیط هواپیما و هتل و

از این چیزا همش به حساب خودمونه تو فقط بیا.موام اسباب اثاثیه مو جمع کردم رفتم.

امیر هم هر چی بم اصرار کرد که منو با خودت ببر نبردمش چون یه ماموریت سری بود

که ای کاش با خودم می بردمش.خلاصه تو هواپیما بودم که یکدفعه دیدم هواپیما داره میره

به سمت پایین.نگو تو مثلث برمودا گیر کرده بودیم.آقا هواپیماهه دو نصف شد همه افتادیم

وسط اقیانوس.منم دیدم دارم میرم ته اقیانوس یه دست شنا زدم اومدم لب آب دیدم بازم دارم

میرم پایین این دفعه که رفتم بالا یه دست شنا دیگه زدم چند کیلومتر اون طرفتر رفتم.تا

چشامو این ور اون ور کردم دیدم یا سید عباس یه گله کوسه دور ورم رو گرفتن دارن بم

نزدیک میشن که یهو دیم یه چی که سایه بزرگی داشت داره از زیرم رد می شه.که حس

کردم دارم میرم بالای آب .یه نگاه به پایین انداختم دیدم این همون سرندرپیتی خودمونه که

منو گذاشته پشتش داره با سرعت منو از اونجا دور می کنه.بش گفتم بابا تو دیگه از کجا

پیدات شد گفت دایی دمت گرم دیگه مو اون محبتت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم که حالا

کجا میری؟گفتم:میرم خونه.خلاصه بی خیال آمریکا رفتن شدم. تا رسیدم خونه تلویزیون

رو روشن کردم دیدم اخبار داره منو سوار بر سرندرپیتی نشون میده منم داشتم براشون

دست تکون میدادم.

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |