تبليغاتX
sa LOF BOYS
       پیامک
 
       منوی اصلی
  صفحه نخست
پست الكترونيك
بایگانی
RSS

      آرشیو

اسفند 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
آبان 1386
مرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385

 
       هم استانی ها
طرفداران قلعه نویی کلیک کنید
جوانی
پسرکش ها
کبری
یک دانشجوی آزاد
تمام موضوعات

       دوستان

آبادان شهر خدا
آبادان فوتو وبلاگ
یادت نره دوست دارم
فوتبال روز دنیا
طراحی سایت

 
       گوناگون

 

تعطیلات آخر هفته بچه ها 

سلام می کنم به تمام بچه های آبادان ،خرمشهر،اهواز و ...

با بچه ها یه قرار گذاشته بودیم روز جمعه شکار تو جنگل آمازون.صبح ساعت 9با خط لین1-سایوپایولو سوار شدیم.من و امیر پشت بلند و صادق خنجری ناصربلابوش و خلیل چیتا بودیم.

ایستگاه آمازون که پیاده شدیم تیرکمونمو در آوردم .داخل جنگل شدیم یه هو امیر پشت بلند گفت کا می تونی اون آهو رو بگیری برام زنده بیاری؟

مو هم بدون معطلی دو تا ریگ از جیبم در آوردم یکی گذاشتم کف دستم یکی هم تو دهنم تا نشونه گرفتم امیر پشت بلند گفت کا دمت گرم مو اونو از تو زنده می خوام..

مو اون آهویی می خوام که اون کفتاره داره میدوه دنبالش تا بخورش!!!مو هم گفت کدومشون؟فقط بم نشونش بده!

هنوز کوکام دستش بلند نکرده بود که مو جنگی دویدم دنبال آهوه.از کفتاره رد شدم دست انداختم دور گردن آهو و از جا بلندش کردم کفتاره یه نگاهی کرد گفت امین زاغی تونی؟

مو هم آهو کت بسته تحویل امیر پشت بلند دادم . تو همین اوضاع بودیم که دیدم اون ور تر یه دسته میمون وحشی دور ناصر بلابوش گرفتن.ما هم دست به کار شدیم و رفتیم وسط .همون جوری که داشتم میمونا با مشت و لگد لت وپار می کردم یه نگاخ به بچه ها انداختم دیدم امیر پشت بلند زهر اون پشت بلندش گرفته و داره دمارشون در میاره،صادق با خنجرش که خونی شده بود خایفند میمونا داشت براشون در می اورد.خلیل چیتا و ناصر بلابوش هم با هر مشتی که میزدن یه میمون رو حروم می کردن.

خلاصه یه قبرستون میمون براشون درست کردیم.حسابی کثیف و خونی شده بودیم خلیل چیتا گفت کا دمت سشوار بیا بریم رودخونه یه دست شنا بزنیم مو موردم از بو گه این میمونا..

تو راه رودخونه بودیم که یه هو یه مار افعی گردن کلف 20متری پچید رو بدن امیر پشت بلند مو هنوز ماره ندیده بودم که صادق خنجری یکی ثانیه کله ماره با خنجرش کند..بعدشم کله ماره گذاشتیم بالای درخت تا درس عبرتی باشه برا مارهای دیگه و برا بچه های آبودان گنده گوزی نکنن.خلاصه دم رودخونه بودیم داشتیم لخت می شدیم که دیدیم یه دسته تمساح دارن تو آب چرخ می خورن..با زبون خوش گفتمشون بچه ها دمتون گرم نمیاین بیرون ما هم یه 3 ربع واس خودمون حال کنیم؟

یه هو گردن کلفتشون گفت امین زاغی تونی؟از ترسشون یکی یکی از آب در اومدن ما هم پریدیم تو رودخونه واس خودمون کلی حال کردیم.

بعدش هم همون دم رودخونه بساط سوبور راه انداختیم و علی یارت بزن تو رگ...

بعد غذا هم یه 2 ساعتی چرت زدم و بچه ها برا خودشون رفتن شکار بچه ها که برگشتن گفتن کا یه دسته یوسپلنگ افتادن دنبالشون!!!مو هم تیرکمون در اوردم دیدم 100تا200تا ولک 1000تا یوسپلنگ دور رودخونه گرفتن گفتم بچه ها فایده نداره جهنم والضرر بپرید تو آب..

یه زیر آبی خفن زدیم تا اومدیم بالا دمتون گرم قشنگ دم نهر کنار خونمون در اومدیم.....!!!!!!

 

 

نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند | لینک ثابت | موضوع: |