سلام بچه ها
چطورین خوبین ؟
شرمندها که مدتیه از خاطراتمون چیزی ننوشتیم
حتما دلیل داشته دیگه دو تا دلیل هم داشته . یکی اینکه امین گشاد شده و دلیل دوم اینه که ما هم سرباز امام زمان شدیم و کل پادگانو بشین پاشو میدیم.
راستش مو نمیخاستم خاطره بنویسم. وقتی سری به کامنتا زدم دلم براتون سوخت که دلخوشی جز وبلاگمون ندارید.
برین سراغ خاطره
یه روز مونو امین زاغی تو خونه پلی استیشن 12 فوتبال میزدیم و حسابی خرتاسش کرده بودم که دیدیم یکی داره در میزنه . امین زاغی گفت پاشو درو باز کن .گفتم بابا این سگمون رکسه که رفته بود چارراه امیری تیسه میزد . گفت نه کا رکس کلید داره در که نمیزنه.
ما هم پاشدیم رفتیم دم در .دیدم ناصربلابوشه . داد میزد می گفت امیرپشت بلند کجایی که دارن حق ناصرتو میخورن . گفتم چی شده ؟ گفت بابا دیروز یکی از کارمندای بانک گفت بیا پنج تومن بده و توی حساب قرض الحسنه شرکت کن . وجایزه ماشین ریو میدن . ما هم 5تومن جورکردیم .حالا امروز قرعه کشی کردن میگن هیچی برنده نشدی.
مونم برگشتم تو خونه آماده شم برای بانکیا ،دیدم امین زاغی پلی استیشن رو ریستات کرده میگه برق قطع و وصل شد . گفتمش پاشو کارای مهمتری داریم . جنگی عینک ریبون و صندلو پامون کردم و یه ساعت جلوی آیینه با پشت بلندم ور رفتم و بعد رفتیم بانک . یه راست رفتم اتاق رئیس و در و با کردم ( تصور کنید: وایسادم دم در ریبون به چشم ، پشت بلند، پیرهن مشکی اندامی ، شلوار جین ، صندل انگشتی ( بابا چاکریم ) ) و کلی داد وبیدادو تهدید کردیم و از و اونجایی که مارو و گنگمونو میشناختن و از موقعیت بانکشون میترسیدن رئیس بانک یه ریو جور کرد. مانم اشکای ناصر بلابوشو پاک کردیم و سوئیچو دادیم دستشو چندتا عکس یادگاری بعنوان برنده خوشبخت با ماشین گرفت.
بچه ها این وسط میخام یه چیزی بگم : تا اینجای قصه رو قیل از سربازی نوشتم و برگه رو بین وسایلم دیدم و از اینجا به بعدشو الان بعد از بیش از 9 ماه دارم مینویسم
ناصر بلابوش بعد از چند روز بهم و گفت مو که تصدیق ندارم و توکه زمانی قهرمان فرمول 1 دنیا بودی آخر هفته با بچه ها یه مسافرتی بریم . مونم گفتم کجا دوس داری بری گفت دلم هوای شمال کرده . گفتم شمال ایران . گفت بابا سگ میره شمال ایران منظورم شمال خوزستان بود . بیا بریم باغملک و مالاقا . گفتمش باشه مشکلی نیست .
صبح پنج شنبه رسید منو امین زاغی و ناصر بلابوش صادق خنجری و خلیل چیتا پریدیم تو ماشینو یا علی .......برونش. مسیر پنج شش ساعته رو ربع ساعته تمومش کردیم . آخه ماشین تو آب بندی بود و زیاد فشار نیوردم رسیدیمو یه چرتی زیر درختا انار زدیم بعدش هم رفتیم آب تنی . یادش بخیر چقد مونو صادق خنجری خلیل چیتارو آب دادیم .آخ ناصر بلابوش چقد دنبال بزا کرد و امین زاغی هی زاغ سیا چوب میزد .چقد حال داد.
یه شب اونجا بودیم . فردا صبح بچه ها داشتن اون پایین صبور کباب میکردن مو هم همونطور که دراز کشیده بودم داشتم انارای بالای سرمو با تفنگ ساچمه ای میزدم . یهو دیدم یه جوونکی که فقط شرت پاش بود بالا سرم سبز شد . عینکو زدم کنار گفتم تو کی هستی؟ پسره به زبون میانماری به خوشه موزی که دستش بود اشاره کرد و گفت خسارت بده .از ساک یه پیرهن دادمو به زبون خودش گفتم خدا روزیتو یه جا دیگه واریزکنه. یه چنتا موزم برا بچه ها برداشتم تا حال کنن. بعد گفت امیر پشت بلند این رسمش نیست ما از خونواده فقیری هستسم . گفتمش ناموسا تو یکی دیگه مونو از کجا میشناسی . گفت بابا تمومه بچه های میانمار تونو میشناسن . مونم جوگیر شدم سوئیچ ریو رو بهش دادم گفتم برو حال کن واسه بچه هامحلاتم تعریف کن.
نوشته شده توسط امین زاغی و امیر پشت بلند |
لینک ثابت | موضوع:
|